۱۰ مارس ۲۰۰۹

"Masks of Shahrzad"

http://www.candlestargallery.com/index.php?option=com_content&task=view&id=92&Itemid=247

فکر می‌کنم تقسیم‌بندی‌های این جور باشد:

نر... یا ماده

زن... یا مرد

... و آدم کامل. (که هیچ مرحله‌ای هم بدون کامل کردن مراحل قبلی تکمیل نیست).

دیشب شبکه الجزیره گزارش تصویریی از مقدمات برپایی نمایشگاه یک سری زن ایرانی در لندن را نشان میداد. خوب و بد و موفق و ناشناس همه قاطی هم. هیچ دلیلی جز زن ایرانی بودن عذر و علت وجودی نمایشگاه نبود. حرصم گرفت... که باز هم همان پیرهن عثمون نکبتی زن ایرونی بدبخت و عقب نگهداشته شده رو از توی رخت چرکها درآوردند و دارن دور دنیا میگردونن.  خواستم چیزی به تلویزیون پرت کنم... دیدم تلویزیون خودم است و بابتش پول دادم و حیف است.

اما واقعاً این زنهای هنرمند فکر نمیکنند که به جای این که اجازه بدهند به همین راحتی و مثل گله، فله‌ای دسته‌بندیشان کنند بهتراست تا خودشان و کارشان را به عنوان فرد (یا همان آدم کامل) معرفی کنند؟

فراموش نکنیم که شوخی نیست. در طول سی ساله گذشته زن‌های ایرانی هم فضا رفته‌اند و هم نوبل صلح گرفتنه‌اند. هم کاندید اسکار بوده‌اند و هم نویسندگان بین‌المللی تحویل دنیا داده‌اند. هنرمندان فوق‌العاده‌ای از میانشان برخاسته‌اند که بی‌نظیرند. حالا سر سیاسی بودن انتخاب‌ آن طرفی‌ها و مد روز بودن بحث زیاد است، اما این‌ها همه دست‌آوردهایی تحسین برانگیزاند و دمشان گرم و عمرشان دراز.

 بابت کار مستمر و زحمات همین آدم‌ها است که قصه زن بدبخت ایرانی دیگر معنی ندارد چون زن ایرانی دیگر بدبخت و «مطبخ مقصد» نیست. هنوز ماده‌های بدبخت داریم... ولی زن‌های ایرانی راه آدم شدن را سال‌هاست پیدا کرده‌اند.

بیست سال پیش شریکی داشتم که جوان بود و مثل خودم جاه‌طلب. آن سال‌ها، هر وقت بابت کاروبار می‌رفت به ارشاد و ادارات دولتی نام خانوادگی همسرش (که او هم به نوبه خودش هنرمند بزرگی بود) را استفاده می‌کرد تا بتواند گوریل‌های عقب‌افتاده‌ای که فکر می‌کردند حرف زدن با جنس مخالف حتماً ته مایه جنسی دارد و دین و ایمان‌شان را به خطر می‌اندازد را دور بزند... و کارش را انجام بدهد. و بیرون که می‌آمد، دوباره نام خانوادگی خودش را استفاده می‌کرد. امروز اما، نام و نشان خودش کافی است تا درها به روی خودش و سایر ایل و تبارش باز شود. به قول شاعر، تخمش را داشت، ایستاد و کار کرد. 

الان او را جزو آدم‌ها حساب می‌کنم نه جزو زنان. از روز اول هم جرئت نداشتم به عنوان «کمتر» یا «زن» نگاهش کنم چون اجازه‌اش را به هیچ‌کس نمی‌داد. امثال او را هم ده‌ها و صدها داریم. حالا چرا باید به روایت هنری کسانی که هنوز به آدم بودن خودشان اطمینان ندارند و سوار مینی‌بوس جنسیت می‌شوند اطمینان کنیم؟ این نوع زندگی با زندگی آن دسته مردها که پشت آلتشان پنهان می‌شوند هیچ فرقی ندارد.

 آن دسته از هنرمندان زن (یا مردی) که پشت پرده جنسیت پنهان می‌شوند یا بی‌استعدادند، یا موذی. و یا این که به نتیجه و نحوه ارائه آثارشان فکر نمی‌کنند. اگر صداقت حرفه‌ای داری که لازم نیست هنرت را به بهانه جنسیت ارائه کنی. اگر بی‌استعدادی که کاهی بر آب. ترتیبت به زودی داده خواهد شد. کار هنری درست مثل سنگ کف رودخانه است... جایی نمی‌رود و مد روز و (اوه... لوک دِرر... ایتز ان ایرینین فی‌میل آرتیست) آدم را جای درستی نمی‌برد. اگر هم فقط حواست نیست که آن هم حرفه‌ای نیست و تلنگ کار دیر یا زود در می‌رود.

باور خودم حرف معروف گروچو مارکزاست که گفته بود عضو کلوپی که آدمی مثل من را به عضویت بپذیرد نمی‌شوم.

حیف نیست که هنرمندان درست و حسابی وآینده‌دار قاطی قافله سیاست و مد روز شوند؟

کمی بی‌ربط ولی به عنوان حسن ختام این که، زن‌های ایرانی مردهایمان را هم روسفید کرده‌اند و واقعاً باید همه (نر، ماده، ایرانی و غیره) ازشان  راه و روش کار و استقامت یاد بگیریم. تنها دو کاری که هنوز نکرده‌اند (آن هم البته عمومیت ندارد) اول تفکیک ناز وعشوه و موش‌مردگی زن ایرانی از آدمیت... و دومی تربیت آدم‌های نسل بعد.

 می‌شود امیدوار بود این‌ها را هم یاد بگیرند و ما را از دست خودمان خلاص کنند.

0 نظرات:

ارسال يک نظر