۱۹ اوت ۲۰۰۹

سپرهای مقوایی

چند وقت پیش یکی از دوستان (که او هم عادت به جوب‌گردی دارد) تابلوی بالا به دست، از راه رسید. در انبار یک لحاف‌دوزی لای یک سری خنزرپنزر پیدایش کرده بود به مفت. اولش به اجرا و وضعیت تابلو و قصه این که توی لواسانات و لای بساط حلاج پیدا شده خندیدیم. بعد امضای کار را دیدم. تابلو اصل است و به تاریخ ۱۳۵۹. کار محسن دولو. مرحوم دولو جزو معدود کاریکاتوریست‌های فعال آخر دوران شاه بود و تا آنجا که می‌دانم اولین طراح ایرانیی بود که برای کارش از آن طرف مرزها جایزه برد. آخرین شغل رسمی او سردبیری مجله کاریکاتور بود. تنها نشریه فکاهی باقی‌مانده حکومت پهلوی... چیزی معادل نشریه گل‌آقای زمان خودش. شخصیتی آرام داشت و شایعاتی در مورد رفاقتش با هویدا دهن‌به‌دهن می‌شد ولی مطمئن نیستم... آن سال‌ها هر کسی که زنده بود بالاخره با یک کسی که نباید آشنایی داشت. اما تابلو! به تنهایی کار درخشانی نیست. نه اجرای عجیب‌غریبی دارد، نه موضوع خاصی. نقاشی آدمی است که یک عمر کاریکاتور کشیده و تناسبات و رنگ‌آمیزی واقع‌گرایانه آن در بهترین شکلش «ایلوستراتیو» است. بوم سوراخ ، بخیه‌خورده (احتمالاً توسط لحاف‌دوز)، کثیف و در مرز متلاشی شدن. کارگر و دهقان هم که در بغل امام... و به‌به! آقای دولو تمایلات چپی هم داشتند!!! ولی هر بار که می‌بینمش دلم ریش می‌شود. تاریخ تولد کار را که ببینی متوجه علت وجودی آن می‌شوی. درست وسط همان روزهای قبل از جنگِ بریز و بگیر و ببند و بزن و بکش نقاشی شده! همان دهه شیرین شصت! دولو احتمالاً از ترس و برای اعلام برائت از طاغوت و به عنوان مدرک موضع‌گیری جدیدش این تابلو را کشیده و در محل کارش آویزان کرده بوده. یعنی یک پله هم بالاتر از نصب عکس و پوستر چاپی. احتمالاً حسابش این بوده که اگر ریختند دفترش شاید یکی از مهمان‌های ناخوانده متوجه فرق نقاشی اصل و باسمه شود و مثلاً بپرسد... برادر این تابلوی نقاشی اصله؟ او هم بگوید بعله برادر، با اجازه‌تون کار خودمه! طرف هم مثلاً بگوید، اِِ آقای دولو شما نقاش انقلابی هستید؟ ببخشید انگار اطلاعاتی که به ما دادن اشتباه بوده... همین الان به بقیه برادرها می‌گم برن و دیگه کاری‌تون نداشته باشن. یا شاید فکر کرده که اگر گرفتند و بردندش حداقل در دفتر اعمالش یک علامت مثبت بغل لیست اعمال منفی بزنند. بدبخت کاره‌ای هم نبود. اگر بود یا فرار کرده بود و یا بغل هویدا دراز کشش می‌کردند. بدان حداکثر معادل ورزشی‌نویس‌های کیهان امروز خودمان بوده. اما این آدمی بود که یک نسل کاریکاتوریست و فکاهی‌نویس از زیر دستش درآمدند. این تابلو نشانه آن است که او هم مثل خیلی‌های دیگر کارش به شعار، انکار و تقیه کشیده بود. بدان با هر زنگ تلفن، صدای گاز موتور یا دادی از توی کوچه، دلش میریخته پائین و ویسکی‌یی بوده که توی چاهک مستراح خالی می‌شده. و مرور و پاک‌سازی لحظه به لحظه پرونده شخصی. که نکند اسمی یا عکسی از فلانی که الان پای چوبه منتظر نوبتش است توی بساطم پیدا شود. نکند جایی اسمم را برده باشند؟ نکند سبزی‌فروش محله که چپ‌چپ نگاهم می‌کرد آدم بفرستد. نکند که ...!!! همان سال‌ها دولو یا ممنوع‌الفعالیت شده بود یا دیگر دستش به کار نمی‌رفت. از صحنه مطبوعات رفت. بدان شاگردانش فراموشش کردند و همکاران هم تنهایش گذاشتند... روزهایی بود که همه مشغول کارهایی جز کار اصلی‌شان شدند. و بدان برای آدمی مثل دولو، دوران روزهای قطبی بوده، روزهایی که شب نمی‌شوند و زندگی‌ی به سبک ممنوع الوجودی. دولو یک شبه ناپدید وبه مرور مرحوم شد. و یاد تمامی کارهای غیرفرمایشی می‌افتم که آن سال‌ها همه(ی کسانی که کسی بودند) به عنوان سپر دفاعی برای خودشان درست کرده بودند... و بغضم می‌گیرد. این تابلو اثر هنری نیست. کاریکاتور هم نیست. دیگر حتی برائت‌نامه هم نیست. فقط یک سند غم‌انگیز و زیبا است. حیف که بچه‌های فراموش‌کار این نسل هستیم

2 نظرات:

  1. ناشناسAugust 20, 2009

    ولی فیلم شرکت در تنفیذ قطبی اصلا زیبا نیست, پرچم سبز تابلو هم جالبه

    پاسخحذف
  2. بنده هم جزیی از این نسل فراموش کننده هستم که به لطف شما با اسم آقای دولو آشنا شدم... درد داره آقا ... حتی اگه چند لحظه دیگه یادت بره....

    پاسخحذف