۶ دسامبر ۲۰۰۹

این فرش و این قیچی

جان لنون در مورد همسرش یوکو اونو گفته بود که «او مشهورترین هنرمند ناشناس دنیا است». متاسفانه یوکو به عنوان «و بانویِ» کس دیگری شناخته شد و هنوز هم خیلی‌ها نمی‌دانند که اونو جزو پرفورمنس آرتیست‌های متوسط الی خوب دوران خودش بود. در یکی از معروف‌ترین کارهایش بازدیدکنندگان می‌آمدند و با قیچی تکه‌هایی از لباسش را می‌بریدند و می‌بردند. منظور این که قبلا دیگران به یک پارچگی چیزی ارزشمند قیچی زده‌اند!

حالا خلاصه کار ندا رضوی‌پور:

کف گالری طراحان آزاد را با فرش‌های دستباف پوشانده بود و تعدادی قیچی کُند و تیغ موکت‌بر مثل خودکارهای بانک با نخ به این‌جا و آنجا وصل... خودش بیننده را تشویق می‌کرد فرش مورد علاقه‌شان را انتخاب و تکه‌ای از آن را قیچی کنند، و ببرند... که تکه قیچی شده‌ را هم به عنوان غنیمت، در پاکتی تحویل می‌گرفتی. روی پاکت قصه کسی را (به نقل از کتاب جمهوری افلاطون) نوشته که سر صحنه اعدام می‌رسد و بین به تماشای اجساد ایستادن و رفتن دودل می‌ماند.

بازدیدکنندگان نمایشگاه دودسته بودند. عده‌ای که زیر لب به نفس عمل و رضوی‌پور می‌تاختند که این فرش‌ها دست رنج بدبختانی است که با خون پنجه و اشک و آه و در ازای چندرغاز پشم خامی را تبدیل به زیرانداز کرده‌اند و کسی اجازه ندارد خردشان کند. و گروه دیگری (مثل خودم) که با عذاب و اصرار مشغول تکه‌برداری با قیچی‌های کند شدند.

از وقتی به خانه آمدم به غنیمت مثله شده‌ای که به دیوارخانه آویزان کرده‌ام نگاه می‌کنم و به خودم می‌گویم: ببین تو هم از همان حمال‌هایی هستی که به تماشای اعدام می‌روی و سعی میکنی خودت را بغل جرثقیل برسانی تا دید خوبی داشته باشی!!! یا: تو هم با آن حیواناتی که به مراسم سنگسار می‌روند و سعی می‌کنند حتما سنگشان به هدف بخورد فرقی نداری! و یاد سال‌های موشک‌باران می‌افتم. در فاصله میان اصابت موشک به گوشه‌ای از شهر و آژیر سفید. و آن حس خلاصیی که برت عارض می‌شد،... که زنده هستی و شاکر که موشک قسمت بدبخت دیگری شد و نه تو. و شرم از زنده بودنت... و شرم از آن حس خلاصی.

حالا حمال هستم و حیوان؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم که تا به حال آگاهانه سوار تاکسی نشدم تا به تماشای سنگسار و اعدام بروم. شاید هنوز آنهایی را که ته دلم می‌خواد مرگشان را ببینم در لیست اعدامی‌ها نیستند... معلوم نیست! ولی به هر حال عقل و شعورم مدام یادآوری می‌کند که «مرگ برِ» کسی را نخواهم و طلب نکنم! اما اگر کسی را اتفاقی یا بی‌برنامه جلوی چشمم بکشند سرم را بر نمی‌گردانم. مگر چند بار در طول عمرت با مرگ چشم در چشم می‌شوی؟ و مگر به جز دفعه اول کنتور می‌اندازد؟؟؟ حالِ بلاتکلیف و کثیفی است که هیچ‌کس دانسته و با عقل سلیم خود را در میانه‌اش قرار نمی‌دهد.

اما آن گروهی هم که ایستادند و قیچی به فرش زدن امثال مرا تماشا کردند چندان فرقی با منِ نوعی نداشتند. آنها هم تماشاچی تکه‌تکه شدن چیزی بودند که زمانی برای خودش ارزشی داشت. دو گروه، دو روی یک سکه شدند.

اگر از قبل می‌دانستم موضوع نمایشگاه چیست بدان که نمی‌رفتم. با آن که ننگ زندگی بعد از آژیر سفید هنوز باقی است و با آن که هنوز جرثقیل‌ها مثل چوب ماهی‌گیری طعمه زده شده می‌رینند به روح و روان شهروندان... ولی تجربه تکراری جالبی بود!

2 نظرات:

  1. ناشناسFebruary 27, 2010

    اگر مو جودی بی اختیار، کاری کند چون عملش نتیجه ی غریزه باشد و نه عقل، حرجی بر او نیست.همان طور که جویدن فرش توسط موش یا حمله ی بید به ترمه را قضاوت نکنند ،ما نیز ندا را که از سر بی عقلی و فقط به جهت ارضای شهوت شهرت، قالی درید مواخذه نکنیم.

    بر گرفته از کتاب امثال الحمار
    نوشته ی میرزا آیدین کاشتارلو

    پاسخحذف
  2. Neda ra na tanha moakhezeh nemikonam ke setayesh ham mikonam...
    Barayeh avvalin bar be namayeshgahi raftim ke az oonja bedooneh pool dadan dasteh por bargashtim!! va chizi ham darim ke khodemoon ba entekhabeh khodemoon (va dast ranjeh khodemoon) joda kardim va bardashtim avordim va darimesh hamisheh jeloyeh cheshmsmoon... na dozdi kardim na be maleh dozdi zadim...
    Aslan ki gofteh ke adam nemitooneh ye farsh ro pareh koneh chon barash zahmat keshideh shodeh...Ki gofteh pareh kardaneh farsh kare bi rahmaneyee??
    khob farsho kharideh poolesh ro ham dadeh hala dareh yek kari ke bekhad bahash mikoneh... aslan erzayeh shahvateh shohrat mikoneh... khoob ham mikoneh...

    پاسخحذف