تهران... یه نفر
خورده نظرات عمومی... چون منقد درستدرمون نداریم
۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱
عماد در سالن جدید گالری آن
۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱
زخمی الی صرف کردن
جواب درست و حسابیی برای حرفش نداشتم و هنوز هم ندارم. ولی میدانم که کسانی که درگیر ایده و سوژه و تولید هنری هستند میتوانند بیرحمانه قطعاتی را به عاریه بگیرند و ببرند... که خب... ببرند! مگر بقیه از کجا میآورند؟ همه ملهم و وامدار این و آن و تاریخچههای مشترکیم! خدا کند که ببرند و استفاده بهتری برای یافتههایشان داشته باشند. ایراد (و احتمالا حرف رفیقمان) این است که نکند برای فتح و فرمانروایی نیامده باشند و در مسیر زندگی و ذهنیت کالِ بیمسیری، دچار قتل و غارت شویم... که آن وقت قضیه تبدیل با سرقتِ هنری میشود و به ماتحت مالباخته زور خواهد آمد.
۲۴ اوت ۲۰۱۰
هنر برتر از پوستر آمد پدید؟
۷ مهٔ ۲۰۱۰
دایی جون محمدی و توهم ارزش و دسیسه
خبرگزاري فارس: يك كارشناس ارشد ميراث فرهنگي گفت: در پشت پرده سرقت سريالي مجسمهاي تهران احتمال دستهاي پنهان انگليس وجود دارد.
۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰
۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰
پاپآرت با گلاب و آبلیمو
۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰
آن، عباسیان... و ما
۲۱ دسامبر ۲۰۰۹
ضعیفهی هنرمند
۲۰ دسامبر ۲۰۰۹
فریدون آو در آران
فریدون آو حکایت خودش را دارد.
اول که نیازی به فروش کارهایش نداشته و ندارد و هر کار که دلش بخواهد میکند و تبعه هیچ بازاری نیست. اصلا شش ماه سال را در ایران نیست و دغدغههای امثال ما را ندارد!
دوم آن که آدم خوش سلیقهای است. از دکوراسیون گرفته تا نقاشی. نتیجه کارش وابسته نظرات من و شمای نوعی نیست.
سوم آن که نقاشی بلد است و بازی کردنش با چاپ و کلاژ و رنگ انتخابی است و نه از سر ضعف تکنیکی.
چهارم، و از همه مهمتر، وجود شخص خودش به عنوان آدمی که نفس کشیدنش در زندگی اطرافیان تاثیر مثبت میگذارد. چندین و چند نفر از هنرمندان جوان و معاصر (بدون آن که بدانند، یا اعتراف کنند) مسیر زندگیشان بابت اشارات، نظرات و امدادهای بیمنتش عوض شده. و چه بسا فقط نمایشگاه میگذارد تا کارها بروند و سرش خودش خلوت شود.
نمایشگاهی از کارهای آو در گالری آران برپا شده.
بروید کارها را ببینید. کیف کنید... یا نکنید! به حال آو فرقی نمیکند.ـ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹
ماتیک و مربا
شبیه جعبه دستمال کاغذی نیست؟؟؟
چقدر بدجنس هستیم بابا! همین ماها هستیم که نمیگذاریم زنها تو این مملکت نفس بکشند دیگه!
اصلا غلط کردم. از شنبه ماتیک و مربا میمالم به صورتم و برای بار دوم در زندگی میرم گالری ماه تا حمایت کرده باشم.
اصلا مرگ بر من!
ضمنا پروانه اعتمادی هم آنجا نمایشگاهی دارد. بعدا نگید نگفت!ـ
۶ دسامبر ۲۰۰۹
حال روز، امروز و هر روز، به روایت محمد قائد
این فرش و این قیچی
جان لنون در مورد همسرش یوکو اونو گفته بود که «او مشهورترین هنرمند ناشناس دنیا است». متاسفانه یوکو به عنوان «و بانویِ» کس دیگری شناخته شد و هنوز هم خیلیها نمیدانند که اونو جزو پرفورمنس آرتیستهای متوسط الی خوب دوران خودش بود. در یکی از معروفترین کارهایش بازدیدکنندگان میآمدند و با قیچی تکههایی از لباسش را میبریدند و میبردند. منظور این که قبلا دیگران به یک پارچگی چیزی ارزشمند قیچی زدهاند!
حالا خلاصه کار ندا رضویپور:
کف گالری طراحان آزاد را با فرشهای دستباف پوشانده بود و تعدادی قیچی کُند و تیغ موکتبر مثل خودکارهای بانک با نخ به اینجا و آنجا وصل... خودش بیننده را تشویق میکرد فرش مورد علاقهشان را انتخاب و تکهای از آن را قیچی کنند، و ببرند... که تکه قیچی شده را هم به عنوان غنیمت، در پاکتی تحویل میگرفتی. روی پاکت قصه کسی را (به نقل از کتاب جمهوری افلاطون) نوشته که سر صحنه اعدام میرسد و بین به تماشای اجساد ایستادن و رفتن دودل میماند.
بازدیدکنندگان نمایشگاه دودسته بودند. عدهای که زیر لب به نفس عمل و رضویپور میتاختند که این فرشها دست رنج بدبختانی است که با خون پنجه و اشک و آه و در ازای چندرغاز پشم خامی را تبدیل به زیرانداز کردهاند و کسی اجازه ندارد خردشان کند. و گروه دیگری (مثل خودم) که با عذاب و اصرار مشغول تکهبرداری با قیچیهای کند شدند.
از وقتی به خانه آمدم به غنیمت مثله شدهای که به دیوارخانه آویزان کردهام نگاه میکنم و به خودم میگویم: ببین تو هم از همان حمالهایی هستی که به تماشای اعدام میروی و سعی میکنی خودت را بغل جرثقیل برسانی تا دید خوبی داشته باشی!!! یا: تو هم با آن حیواناتی که به مراسم سنگسار میروند و سعی میکنند حتما سنگشان به هدف بخورد فرقی نداری! و یاد سالهای موشکباران میافتم. در فاصله میان اصابت موشک به گوشهای از شهر و آژیر سفید. و آن حس خلاصیی که برت عارض میشد،... که زنده هستی و شاکر که موشک قسمت بدبخت دیگری شد و نه تو. و شرم از زنده بودنت... و شرم از آن حس خلاصی.
حالا حمال هستم و حیوان؟ نمیدانم! فقط میدانم که تا به حال آگاهانه سوار تاکسی نشدم تا به تماشای سنگسار و اعدام بروم. شاید هنوز آنهایی را که ته دلم میخواد مرگشان را ببینم در لیست اعدامیها نیستند... معلوم نیست! ولی به هر حال عقل و شعورم مدام یادآوری میکند که «مرگ برِ» کسی را نخواهم و طلب نکنم! اما اگر کسی را اتفاقی یا بیبرنامه جلوی چشمم بکشند سرم را بر نمیگردانم. مگر چند بار در طول عمرت با مرگ چشم در چشم میشوی؟ و مگر به جز دفعه اول کنتور میاندازد؟؟؟ حالِ بلاتکلیف و کثیفی است که هیچکس دانسته و با عقل سلیم خود را در میانهاش قرار نمیدهد.
اما آن گروهی هم که ایستادند و قیچی به فرش زدن امثال مرا تماشا کردند چندان فرقی با منِ نوعی نداشتند. آنها هم تماشاچی تکهتکه شدن چیزی بودند که زمانی برای خودش ارزشی داشت. دو گروه، دو روی یک سکه شدند.
اگر از قبل میدانستم موضوع نمایشگاه چیست بدان که نمیرفتم. با آن که ننگ زندگی بعد از آژیر سفید هنوز باقی است و با آن که هنوز جرثقیلها مثل چوب ماهیگیری طعمه زده شده میرینند به روح و روان شهروندان... ولی تجربه تکراری جالبی بود!
۲۴ اکتبر ۲۰۰۹
سفره هنوز پهن است
۱۰ اکتبر ۲۰۰۹
قطعاتی چند از یک عمر
۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹
تعادل بین عشق و نفرت
گالری جدید
۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹
موفقیتی دیگر برای کسبه مقیم خارج
۲۴ اوت ۲۰۰۹
قدم زدن در اطراف فرش نه بر روی آن
۱۹ اوت ۲۰۰۹
سپرهای مقوایی
۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
احتیاط!... هنر عکسالعملی در راه است
۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
مرگ بر مایکل جاکسون
این هم از تغییر که میخواستیم!
Iran Inside Out
۲۱ ژوئن ۲۰۰۹
از کوچه صدای موتور هوندا میآید
۱۳ ژوئن ۲۰۰۹
فرهنگی که همه چیزش به همه چیزش میآید
آخرین شماره مجله تندیس را که بخوانید با نقطه نظرات تعدادی از گالریدارهای ریز و درست در باب حرفه و دنیای هنری پیرامونشان آشنا خواهید شد.
یکی میگوید هنرمندان پرنسیپ حرفهای ندارند. آن یکی هم به سبک «بگم...بگم!» پته این یا آن نقاش لمپن را روی آب میریزد!!! که خجالت دارد!
همه ما میدانیم که هنرمندان دلهدزد و آبزیرکاه داریم. ولی این فقط یک روی سکه است! آن روی سکه همین گالریدارها هستند. هیچ کدام بهتر از دیگر نیستند و اگر نه آجر، حداقل ملات بازار امروز هنر ایران را میسازند. کسی میتواند به بقیه ایراد بگیرد که خودش مانند بقیه مشغول دانه-ریز خوری و درگیر کوتهبینی نباشد.
ایکاش یک کدام (فقط یکی) بابت دهنکجی به شخص بنده هم که شده کپی تفاهمنامههایی را که با هنرمندان امضا میکنند (که نمیکنند) را به عنوان راهنما و الگو در اختیار عموم میگذاشتند! که البته نمیتوانند! چون چنین قراردادی هنوز وجود خارجی ندارد. قبول دارم که گالریدار، agent و دلال لازمه چرخه تولید هنر هستند ولی انگشتگذاشتن بر نواقص طرف مقابل به معنای رفع نقص از ما نیست.
عالم هنر ما نیازمند الگوهای اخلاقی، حرفهای - تجاری است... و چند تا هنرمند گداگشنه و دلهدزد هم توجیه هیچ چیز نیست.
لطفاً بجای حرفهای بازنشستههای روی نیمکت پارک یک نسخه قرارداد و فهرست شرح وظایف گالریدار و هنرمند را تعریف کنید تا مبنای کار همه شود.
۲۹ مهٔ ۲۰۰۹
عادل یونسی | گالری اثر
- قدیمترها که دستگاههای چاپ دیجیتال نبودند تا روزی چند کیلومتر بنر و بیلبرد و تابلو تولید کنند، هنوز نقاشی در ابعاد بزرگ کاربرد داشت. مثلاً آقای باطنی نامی بود که سردر سینماها و گهگاه پوستر فیلمها را میکشید. الان احتمالاً بیکار شده و سن و سالی دارد.
- بایگون را که زدند، دکان نشریات هم تعطیل شد و نویسندگان، عکاسان و تصویرگرانی که حاضر بودند به خاطر چندرغاز عمرشان را صرف پیشبرد اهداف اجتماعی-مطبوعاتی- حرفهای کنند پراکننده شدند و امروز از آن آدمهای گردنکلفت قابل ذکر چند تایی بیشتر نمانده. نویسندگان به عرفان و عکاسان به آژانسهای عکاسی-خبری جهانی و تصویرگران به کتاب کودک و تقویمهای تصویری پناهنده شدهاند.
نتیجه... نمایشگاه عادل یونسی در گالری اثر. ابعاد دو در یک و نیم متر. اجرا مناسب دیده شدن از راه دور و با موضوعاتی که آن قدر حال و هوای تصویرگری دارد که بیننده به علت وجودی چنین نمایشگاهی شک میکند. البته به روایت بروشور نمایشگاه آقای یونسی متولد سال ۱۳۶۴ است. ۱۳۶۴! یعنی کلی وقت دارد تا برای پختهتر کردن فضای کارش وقت بگذارد... که احتمالاً حتماً چنین خواهد کرد و نقاش قابل و عمیقتری خواهد شد. اگر صاحب امتیاز یا سردبیر نشریهیی با تٍم اجتماعی، جوانپسند و تمام رنگی بودم، حتماً روی جلدم را به عادل یونسی سفارش میدادم. ولی حاضر نیستم کارها را به دیوار خانهام آویزان کنم. اول که کارها بیجهت بزرگ است و فکر میکنم سرقفلی دیوارهایم بیشتر از اینها میارزد. دوم که به اندازه تزئینات جشن تولد رنگ دارد و مزاحم دیپرسیون مزمنم میشود. سوم که زنها و دخترهای کارهای شهره مهران را به عنوان زن معاصر بیشتر میفهمم. چهارم آن که فضاهای سورئالیستی کارش مرا به یاد فیلمهای هری پاتر و توهم ناشی از مواد مخدر سنگین میاندازد. هیچ کدام از اینها نکات به صورت مجزا کشنده نیست... اما ترکیبشان با هم مالی نشده. امیدوارم حداقل فروش خوبی داشته باشد.
درس اخلاقی
- جوانی عیب نیست، ولی کارت، دستت را رو میکند.
- پیکان دیگر خندهدار نیست.
- نقاشی از زن و مردهای دوربری شدهی سرگردان در شهر هنوز به عنوان «عامل ترویج فروش» کار میکند ولی از پیکان نخنماتر است.
- بین قدرت دست و پیچیدگی ذهن ارتباط حتمی و مستقیمی نیست و هر یک را باید جداگانه پرورش داد.
جای شکرش باقی است که نقاش هنوز جوان است.
۲۴ مهٔ ۲۰۰۹
رنگ اکرلیک نیمه ایرانی
قابل توجه آنهایی که از رنگ اکرلیک استفاده میکنند.
یک شرکت ایرانی - ترک اقدام به وارد کردن رنگهای اکرلیک ارزان قیمت کرده. ظاهراً رنگها را برای Arts and craft آوردهاند... ولی طیف رنگها وسیع، متنوع و قیمتها معقول است. از همه مهمتر این که کیفیت رنگها هم بدک نیست. امتحان شدهاند و تا اینجا، جز رقیق بودن وپوشش نسبتاً کمشان ایراد دیگری پیدا نشده. عوضش ارزان است و اگر چهار تیوب رنگ بخرید یکی مجانی میبرید.
شخصاً مقداری خریدم تا به عنوان زیررنگ استفاده کنم. جواب و جایگزین winsor و Liquitex نیست... اما به راحتی میتواند برای خودش جا باز کند. (مگر شرکت وارد کننده مثل هر کسی که میخواهد کاری بکند، تنها و بدون مخاطب بماند و ورشکسته شود). ولی به این حرفها کاری نداشته باشید و خودتان امتحان کنید!
وب سایتشان کار نمیکند http://www.goldenarthobi.com ... باید بروید خیابان میرداماد (از طرف ولیعصر) همان اوایل، پاساژی هست به نام پاساژ بزرگ میرداماد. کمی بعد از موزه پول سابق و همان سمت خیابان.
کاتالوگی هم دارند که کلفت و جهانسومی است. بستهبندیها هم اینطور... بدجور!
احتمالاً تخفیف هم میدهند.
بجنبید تا طرف فنا نشده.
اعلام برائت!
خوب و بدش به شما و سازندهاش مربوط است وگرنه اینجا تبلیغ و پروموشن نداریم... فقط محض اطلاع رسانی عرض شد.
ارتشهای یک نفره
آنهایی که فعالیت انجمنها را دنبال میکنند میدانند که انجمن گرافیستها جزو موفقترین گردهمآییهای حرفهای چند دهه گذشته است. به هزار و صد دلیل... از جمله حرفهای بودن اعضای آن ( که کمتر کار دلی میکنند و معنی جزیی از گروه بودن را به جبر ساختار و جایگاه حرفهایشان یادگرفتهاند). شاید دلیل لشکر شکستخورده بودن انجمن نقاشان هم همین باشد که دلی هستند و افراطی بیطرف (یا بیطرف افراطی!). چقدر ساده است اجیر، استخدام و یا تربیت کردن تیمی که خدمات جانبی هنری مثل قابسازی، ریختهگری و بومسازی را انجام دهد. ولی چون هیچکس تحمل دیدن و تنفس بازدم سایر همکاران را ندارد، دور هم جمع نمیشویم و گروهی عمل نمیکنیم و تکتک به جنگ گرگ میرویم و اگر احیاناً هم از پس دیو و دد برآیم ارتباطات خود را در حد فردی نگه میداریم تا مبادا کسی بغلدستمان رشد کند و ما عقب بیافتیم!
احتمالاً علت اصلی عدم هماهنگی حرفهای ما همان تکرو بودن و کمپلکس (من - با - شما - فرق - دارم) باشد.
و نتیجه هم آن که هر بار، قاب و بومساز، مثل مسافرکشهای میدان آرژانتین، خدمات خود را را به هر قیمتی که توانست به ما میاندازند و تقریباً هیچ حق انتخاب دیگری هم نداریم.
شرکت تعاونی فقط برای توزیع برنج به نرخ دولتی نیست. میتواند با دریافت حق عضویت ناچیز و ارائه خدمات حرفهای زندگی را برای همه آسان کند. فقط کافی است پنج یا ده نفر از دوستان را دور هم جمع و امکانات و ارتباطات را یک کاسه کنیم.
نامرداش ما رو خبر نمیکنند.
۲۰ مهٔ ۲۰۰۹
مدرک به جای درخت
یا چاپ کاتالوگ و بروشور ارزان شده و یا برگزارکنندگان و هنرمندان ارزش مدرک چاپی را درک کردهاندو چندی است که دعوتنامه نمایشگاهها بصورت دفترچه و کتابچههایی مزین به آثار هنرمند مورد نظر است. (احتمالاً گالری اثر اولین بانی این حرکت بوده) به هر حال دیدن کارها به عنوان کارت دعوت و بروشورهای ارسالی دو خصوصیت بارز دارد. اول این که مثل طرحهای سردر سینما کل ماجرا را لو میدهند و اگر لازم باشد به دیدن کارهای ارائه شده در این یا آن گالری میروی. و از آن بهتر این که چون کارها را از قبل میبینی، بعداً به شکل حضوری غافلگیر نخواهی شد و اگر نخواهی به نمایشگاه این و آنی که نمیشناسی نخواهی رفت که بعداً شاکی برمیگردی.
دوم این که به هر حال نمایشگاه یک اتفاق است و گذرا. ما، به عنوان ایرانی، و هنرمند اصولاً مشکل «ثبت کردن و ثبت شدن» داریم. و چه بهتر که بتوانیم یک دهه بعدتر به همین بروشورها و جزواتتی که شاید امروز به نظر پرت و پلا و ناقابل باشند متوسل شویم تا مسیر حرکت هنرمندان امروز را پیگیری کنیم.
حیف که باید درختان را قطع و تبدیل به کاغذ کنیم تا این اسناد را برای آیندگان بجا بگذاریم.
یا از سر صرفهجویی، یا به دلیل دیگر، گالری دی همین بروشورها را به عنوان فایل PDF برای علاقمندان ایمیل میکند!. هم درختی قطع و تبدل به کاغذ نمیشود... هم وقت منٍ نوعی به عنوان بیننده بابت رفتن و دیدن کارهای متفرقه حرام نمیشود... که جای شکرش باقی است.
۱۹ مهٔ ۲۰۰۹
گرافیست یا هنرمند؟
ذهنیت گرافیکی داشتن عیب نیست. مزیت هم نیست. خصوصیتی است که باید آن را پذیرفت. به همان دلیل که یک نقاش حتماً تصویرگر موفقی نمیشود، برعکس آن هم صادق است... گرافیست خسته و بازنشسته هم الزاماً نقاش و هنرمند برجستهای نیست!
آن که ذهنیت گرافیکی دارد به شکل ذاتی (و یا اکتسابی) با دانستههایش کار میکند... (که انشاالله طیف دانستههایش هم وسیع است)... اما آدم نقاشصفت سرگرم ندانستههایش است (و منظور هم نقاشان گل و بلبلی نیست).
برای همین است که هنگام خروج از نمایشگاه آثار نقاشی یا هنری گرافیستها حداگثر احساس شعف بصری میکنیم ولی انگار از نظر حسی ارضا نشدیم.
شاید اگر این دوستان بجای هجرت به عالم هنر کمی وقت خود را صرف توسعه سواد بصری جامعه (به همان روشهایی که به آن مسلط ترند میکردند) دنیای تبلیغات و طراحیمان دیدنی و عمیقتر میشد. جا برای همه هست اما هر کسی جای خودش رشد کند بهتر است.
قربان شما
یادآوری کلی
دوستان،
با این که فرض بر آن است که نیت همه ابراز نظر صادقانه و بیپرده است، اما لطفاً مرز بین خصومت و خشم فردی با نقد و نظر صریح را حفظ کنیم. برای سلامت روح و روان همه مفید است.
فراموش نکنیم به اندازه کافی فحشنامه منتشر میشود.
ممنون
۱۷ مهٔ ۲۰۰۹
ان-در باب باد دماغ
یک چیز را نمیفهمم. آقا این باد تفخر که تا زیر فکٍ جمعیت هنر بالا زده بابت چیست؟ عدهای هستند که دارند کار میکنند و تولیدکننده هستند. عدهای هم هستند که به هر دلیلی خودشان تولیدکنند هنر نیستند، اما خریدار، علاقمند یا مخاطبش هستند. هر دو گروه حق چُسی آمدن و یک-ابرو-بالا-انداختن را دارند... یکی خلق میکند و دیگری درک یا حمایت.
این وسط عدهای هم لازمند که جنس را به دست مصرفکنند برسانند. که میشوند گالریدار و agent و دلال و ... مثل کسی که گندم میکارد و آن که نان میخورد. هر دو به واسطه نانوا به هم وسط هستند. این وسط شاطر متکبر را باید کجا جا داد؟ کسی را میشناسم که قبلا به صورت جدیتری عکاسی و سایر هنرهای اجرایی ساده را به عنوان روش بیان انتخاب کرده بود و با کارهای درجه چهار، ولی به بهانه ایرانی و مظلوم بودن دور دنیا گشت و کاسبیش را کرد... که نوش جانش. این کاره بود و توانست! به کوری چشم هر آن کس که نتواند دید. اما اخیراً(که میشود چند سالی) تولید خودش را کم کرده و به خرید و فروش و دلالی آثار دیگران روی آورده. و هر بار که در افتتاحیه نمایشگاههای این و آن میبینمش انگار که دکترای تکبر را شش ماهه گرفته، چنان قیافه میگیرد که نگو. تازه دمل چرکی خواستگاهش بالا زده و از دور در جواب ابراز احساسات یا وجود طرف مقابل پلک نوچ و آبداری میزند که نگو. پشت به جماعت، مشغول حرافی با آدمهایی که به دردش میخورند... آن هم با ژست سیدی قاچاق فروشهای چهارراه ول عصر!
البته مشکل این یک نفر نیست. بالاخره او هم سندهای است با مشکلات شخصیتی خودش... مثل بقیه ما. مشکل آنجا است که در مزخرف بودن تنها نیست. هم همزاد دارد و هم مخاطب. انگار که صریح و صادق بودن از مد افتاده و هر کس که لبخندی بابت سبک کردن فضا بزند مدفوع سگ است و نجس .... و حتماً باید یک ابرویت بالا باشد تا بفهمند گهگاه فکری در سرت جابجا میشود.
هنر جدی است. کار کردن جدی است. دنبال کردن هنر جدی است. ولی زندگی را نباید جدی گرفت. بخصوص آن بخشش را که ما اشغال میکنیم. هنرمندی که خودش را جدی بگیرد کارش تمام است. دلالی که خودش را جدی بگیرد علاف است و خریداری که فکر کند آخر همه چیز را میداند بهتر است برود و به تزئین در ودیوارش بپردازد.
ترجیح میدهم سر چهارراه فال بفروشم تا این که آدمهایی این چنین در حیطه زندگی روزمرهام وارد شوند. حیف که قتل، قصاص و عوارض جانبی دیگر دارد. (:
امیدوارم که مرور زمان همه را بر جایگاه مناسبشان بنشاند... امابعید میدانم. عشوه جهان سومی همه جا و بخصوص در جهان سوم خریدار دارد.
۱۶ مهٔ ۲۰۰۹
محمد حسین عماد در گالری اثر
زیورآلات پرویز تناولی ... و گالری ده
- کارهای استاد تناولی در ابعاد بزرگ بهتر کار میکند.
- آیا کس دیگری هم هست که وقتی وارد گالری ده میشود احساس کند که به مطب دکتر رفته یا این فقط منم که گالری آران و اعتماد و طراحان آزاد و اثر بد عادتش کرده؟؟؟؟
۹ مهٔ ۲۰۰۹
دست به گردن کرک داگلاس
http://www.aarangallery.com/exhibition.php

دوستی دارم که قرنها پیش، شبی به خانه کارگردان وطنیِ مهمی دعوت شده بود. روی دیوار خانه کارگردان عکسی دو نفره بود از مرحوم کرک داگلاس بازیگر و شخص صاحبخانه. روایت است که دوست ما از بقیه پرسیده بود: فکر میکنید کرک داگلاس هم کپی این عکس را به دیوار خانهاش زده؟
همیشه نگران این هستیم که هنرمندان متوسط ایرانی میروند خارج و کارهای متوسط ایشان معرف هنر معاصر ایران میشود. خب، این بار در گالری آران کارهایی میبینیم که نمونه متوسط بودن به لهجه ایتالیایی است. نه این که هر نمایشگاه صادراتی یا وارداتی باید دنیا را عوض کند... و نه این که عقده حقارت یا خود بزرگ بینی در معادله دخیل است... و نه حتی این که متوسط بودن شرط حضور است. اما مطمئنم که اگر بتوانیم از پس دیوار فاصله فرهنگی نگاهی بیاندازیم میبینیم که آن طرف هم خبر مهمی نیست و هنرمندان روزمره آن طرف هم خیلی جلوتر، و یا عقبتر از هنرمندان معاصر وطنی که خشتکشان را به بهانه متوسط بودن جر میدهیم نیستند. چرخه هنری، بالا و پایین و ریز و درشت دارد و هر روز بالا و درشتش نصیب همه نمیشود. و میدانم بخشی از این حرفها برمیگردد به جهان سومی بودن اینجانب و سایر حضار.
اما از این که هنر معاصر فرهنگ دیگری را در تهران میبینم خوشحالم. حداقل میدانم که ممکن است در دورهای، عکس آن کارگردان متوسط ایرانی ما هم به دیوار خانه کرک داگلاس نوعی آویزان شده باشد.
۶ مهٔ ۲۰۰۹
۳ مهٔ ۲۰۰۹
حراجه آقا حراج!ـ
حراجیها گل کاشتند و اسکار فروش دوباره به آقای تناولی رسید.
احترام تناولی سر جای خودش که استاد است و حق بر گردن همهی هنرمندان معاصر دارد. ولی کریستیز هم حراجی است. جنس را به بالاترین قیمت میفروشد. جنس هم الزاماً به آن بهایی که معامله میشود نمیارزد و فقط به آن قیمت خریدار دارد. واقعاً نمیدانم اگر اخلاق سیاسی و جهانی ما نبود آیا کار هنرمندان ریز و درست ایرانی به بازار حراجیها میکشید یا نه!!! یادمان نرود که نوبل صلح را هم به یاسر عرفات دادهاند و هم به اسحاق رابین. حساب و کتابی در کار هست ولی به بیشتربه دوره و زمانه و آدمش برمیگردد و نه به کار.
نوش جانش هر کس که کاسبی میکند و بترکد چشم حسود. ما هم یک گوشه مینشینیم و سعی میکنیم کارهای خوب آدمها را سوا کنیم.
ذهنیت خراب... اسامی غلط
دانشکده هنرهای تزئینی... دانشکده هنرهای زیبا! خب معلوم است چرا نود درصد از کارهای موجود در گالریها به درد بالای شومینه میخورند! هنر نه تزئینی است و نه الزاماً زیبا. تا از پس از دو تعریف بر نیاییم اوضاع همین است که هست.

![[120_66d1bfd260940bd5967e15fb3dff2a1a.jpg]](http://1.bp.blogspot.com/_cvRQI_4ds9M/ShtccTCirxI/AAAAAAAAALQ/j_EljmINinc/s1600/120_66d1bfd260940bd5967e15fb3dff2a1a.jpg)

