۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۱

عماد در سالن جدید گالری آن

دوستان تشریف ببرید و کارهای آقای عماد را از نزدیک ببینید. ناراضی بر نمی‌گردید.

۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

زخمی الی صرف کردن

یکی از دوستان هنرمند می‌گفت: فلانی کارت را نشان این و آن نده... چون ایده کارت را بر می‌دارند و پروژه‌ات را زخمی می‌کنند!
جواب درست و حسابیی برای حرفش نداشتم و هنوز هم ندارم. ولی می‌دانم که کسانی که درگیر ایده و سوژه و تولید هنری هستند می‌توانند بی‌رحمانه قطعاتی را به عاریه بگیرند و ببرند... که خب... ببرند! مگر بقیه از کجا می‌آورند؟ همه ملهم و وام‌دار این و آن و تاریخچه‌های مشترکیم! خدا کند که ببرند و استفاده بهتری برای یافته‌هایشان داشته باشند. ایراد (و احتمالا حرف رفیق‌مان) این است که نکند برای فتح و فرمانروایی نیامده باشند و در مسیر زندگی و ذهنیت کالِ بی‌مسیری، دچار قتل و غارت شویم... که آن وقت قضیه تبدیل با سرقتِ هنری می‌شود و به ماتحت مال‌باخته زور خواهد آمد.
نکته ظریف در این میان آن است که اگر آن‌قدر هنرمند فقیری هستیم که با سرقت‌های متفرقه بنیه‌ی کاری‌مان آسیب جدی می‌بیند... شاید بهتر باشد که به فکر حرفه‌ی دیگری باشیم. یا به جرگه سارقون بپیوندیم، چون محافظت از اموال به شدت وقت‌بر است... چه ملک و ناموس باشد و چه ایده و تراوشات ذهنی! چون آن وقت مشغول مراقبت از داشته‌ها هستیم و نه کار کردن.
خلاصه این که حقارت تمام وقت آدم را می‌گیرد!

۲۴ اوت ۲۰۱۰

هنر برتر از پوستر آمد پدید؟

وقتی تخصصت را در ازای پول به اجازه می‌دهی… در اصل خودت را اجاره داده‌ای. و بسته به مستاجر، ممکن است تو را با ملک\نوکر پدری اشتباه بگیرند و هرگز مجال بازی‌گوشی، کشف و ابراز وجود پیدا نکنی! طراحان گرافیک ایران تقریبا همیشه درگیر همین داستان بوده‌اند. وقتی به پست سفارش‌دهنده خوب می‌خورند، شبیه دخترانِ تازه عروسِ خانواده‌های غیرتی که معمولا مجالی برای ابراز وجود ندارند، در میهمانی‌های خانوادگی، وقتی موسیقی قرداری پخش شود، کفش‌ها را از پا پرت می‌کنند و چنان رقص چرب و حشربرانگیزی می‌کنند که ریمل دور چشمشان از خجالت آب می‌شود. برای تازه عروس ایراد چندانی ندارد، بالاخره آدم است و به مرور جلب توجه کردن را یاد می‌گیرد... یا از سیستمش خارج می‌شود. حضار هم به هر حال نمی‌میرند و فراموش می‌کنند،… این تازه‌داماد است که می‌ماند و حوضش! گالری طراحان آزاد فضای عجیبی است. انگار هیچ جور با پول و کاسبی ارتباطی ندارد. تیپ و فضا و آدم‌هایش همه در طبقه‌بندی هنری جا می‌گیرند و کاسب نیستند. فضایی برای کار به وجود آورده‌اند و دم‌شان گرم. حتی نمایشگاه‌های بدشان هم از نمایشگاه‌های درجه یک گالری‌های بنجل «درست‌تر» است. گرافیست‌های بااستعدادِ بی‌سرپرست و کلافه از بازار را هم جذب کرده. شاید مجموعه پوسترهایی که تا به امروز برای نمایشگاه‌های طراحان آزاد تولید شده جزو بهترین مجموعه کار منسجم و پیوسته‌ای باشد که در گرافیک معاصر ایران تولید شده. (چشم مرکز هنر‌های تجسمی، شهرداری، صنعت سینما، اداره تئاتر …. و هر کس که ادعای تولای پوستر دارد کور که بیایند و ببینند اگر فضا بدهند چه‌ها که نمی‌شود کرد!). ولی وقتی این پوسترهای زیبا را می‌بینی، یک سوال به وجود می‌آید…. «خب که چی؟» پوسترها نه اطلاع‌رسانی می‌کنند. نه به موضوع نمایشگاه ربطی دارند. تیراژ آنها هم محدود است و (چون درودیوار به نفع شعائر مذهبی\دولتی مصادره شده و جایی نصب نمی‌شوند) کلاً کسی آنها را نمی‌بیند. یعنی داماد (سفارش‌دهنده) داریم، نو عروسِ برقص (طراح خوشگل) هم داریم. فقط میهمانیی در کار نیست. اگر هم فرض بگیریم که هست. رقص آبدار و جذاب تازه‌عروس کلافه و آب‌ندیده، ربطی به مناسبت و مدعوین ندارد. باید گوش گرافیست‌های خوش‌رقص را گرفت تا فرادا یورتمه نروند؟ آیا باید برای گرافیست شرط گذاشت تا حتماً کاری مرتبط با موضوع بسازد؟ آیا اصلاً پوستر قالب مناسبی برای خبررسانی امروز است؟ و از این جور سوال‌ها!ـ

۷ مهٔ ۲۰۱۰

دایی جون محمدی و توهم ارزش و دسیسه

كارشناس ارشد ميراث فرهنگي در گفت‌وگو با فارس خبر داد
احتمال دست‌هاي پنهان انگليس در پشت پرده سرقت سريالي مجسمه‌اي تهران

خبرگزاري فارس: يك كارشناس ارشد ميراث فرهنگي گفت: در پشت پرده سرقت سريالي مجسمه‌اي تهران احتمال دست‌هاي پنهان انگليس وجود دارد.

حسن محمّدي كارشناس ارشد ميراث فرهنگي در گفت‌وگو با خبرنگار حوزه شهري فارس با اشاره به اجراي سناريوي سرقت‌هاي سريالي مجسمه‌هاي تهران گفت: باتوجه به سوابق كشور انگلستان در سرقت آثار تاريخي و اشياء نفيس ملت ها ازجمله سابقه ديرينه اين كشور در غارت آثار ملّي و مذهبي كشورمان در طول 200 سال اخير ، اين گمانه قوي بوجود آمده است كه كارشناسان و دلالان انگليسي كه معمولاً در امر جمع‌آوري و سرقت اشياء نفيس تاريخي نقش دارند در قضيه مجسمه‌هاي به سرقت رفته از ميادين تهران هم نقش اصلي را بر عهده دارند. وي اشاره كرد: معمولاً در اينگونه سرقت ها باندهاي عمل كننده چند لايه عمل مي كنند ، لذا باتوجه به اينكه سرقت مجسمه‌هايي كه در منظر ديد عموم مردم قرار دارد اگرچه در ابتدا امر ساده‌اي بنظر مي‌رسد ولي بدليل حجم و دشواري هاي مربوط به سرقت و انتقال اينگونه اشياء ، نيازمند يك اتاق فكر و سازماندهي ويژه‌اي است تا بتوان از اين مجسمه‌ها بهره‌برداري بهينه‌اي بعمل آورد. محمّدي افزود : در اينگونه موارد كشور انگلستان در همراهي و مساعدت و خريد اشياء تاريخي قاچاق شده گوي سبقت را از ساير كشورهاي اروپايي ربوده است و معمولاً اين اشياء پس از يك صد سال بعنوان آثار تاريخي در موزه‌هاي ان كشور خودنمايي مي كند. اين كارشناس ميراث فرهنگي پيش‌بيني كرد كه در صورتي كه ثابت شود مجسمه‌هاي به سرقت رفته به كشور انگلستان حمل شده است بايد از اين كشور به يونسكو و ديگر مراكز فرهنگي بين‌المللي شكايت كرد. اين كارشناس ارشد ميراث فرهنگي يادآور شد: چپاول ميراث فرهنگي ملت‌ها بويژه كشورهاي اسلامي همواره در دستور كار دولت‌هاي اروپايي بوپژه انگلستان بوده است. از اين رو هوشياري مضاعف دستگاه هاي حافظ منافع فرهنگي كشور و شهرداري‌ها اجتناب ناپذير است.

۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پاپ‌آرت با گلاب و آبلیمو

انا لله وانا اليه راجعون ترجمه و الهام‌گیریی از پاپ‌آرت درگذشت. دوستانی که هنوز در زمینه نئوپاپ‌آرت وطنی دستی دارند لطفا بجای نسخه‌برداری از جنازه تاریخ هنر، به کلاس‌های طراحی و نقاشی معتبر مراجعه کنند. فاتحه

۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آن، عباسیان... و ما

قرار بود در گالری آن نمایشگاهی از کارهای سارا عباسیان برگزار شود. که نشد! خدا را شکر قبلا کارت دعوت را دیدم و بلند نشدم تلک تلک تا وسط ده ونک بروم. حالا قصه‌اش هر چه می‌خواهد باشد... به ما مربوط نیست! ولی یک چیز واضح است. آماتوریت از سر و روی بازار هنر ایران می‌بارد. آقا بدون قرارداد نفس نکشید! (حالا نه این که در این بلاد قرارداد تعهد می‌آورد... ولی حداقل حرف نزده نخواهد ماند و شب حجله کار در حد گیس و گیس‌کشی تنزل نمی‌کند!) ـ

۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

ضعیفه‌ی هنرمند

در تندیس شماره صد و شصت و چهار دو مصاحبه کوتاه با شیده تامی و شهره مهران درج شده. از هردو نفر بارها سوال می‌کنند که کارشان چه ربطی به زن بودنشان دارد. هر دو نفر منکر ارتباط مستقیم زنانگی و حرفه‌شان هستند... و بی‌خود نمی‌گویند. اصلا سوال احمقانه است. احمقانه نه... تیپ سوالات گزارشگران آمریکایی است که مثلا می‌پرسند: آقای اوباما سیاه‌پوست بودن شما چه تاثیری در انتخابتان به عنوان رئیس جمهور دارد؟... که همین سوال را هشتصد دفعه از او پرسیدند و طرف هم سعی می‌کرد با احترام از جواب مستقیم اجتناب کند. جواب احتمالا این بود: احمق این چه سوالیه؟ من امپراطور دنیا شدم، یعنی مشکل رنگ پوست نداشته و ندارم... برو این سوال رو از کارتون‌خواب‌های کنار خیابون بکن چون اونا هستن که دنبال بهانه‌ای برای عدم موفقیتشون می‌گردند. حالا بحث آن مصاحبه کننده‌ی تندیس است که حواسش به اصل ماجرا نیست. این دو نفر هم در جمع روشنفکران و همکاران جا افتاده‌اند و هم آدم‌های گردن‌کلفتی هستند که موفق شده‌اند. زن بودنشان نه مانع است، نه بهانه موفقیتشان! اگر کارت خوب باشد کارت خوب است... همین و بس. آلت تناسلی و سمت اجتماعی تعریف شده در موفقیتت نقش قابل ذکری ندارد. اما اگر کارت بد باشد، آن وقت دنبال توجیه می‌کردی... که زنم، ضعیفم، حقمو خوردن، جامعه نگذاشت پیشرفت کنم و هنرمند قابلی بشم. این نوع سوالات و عذرها مربوط به مجله زن‌روز اوایل دهه پنجاه ایران است! خلاصه این که دوستان رکاب ندادند والا الان جزو ضعیفه‌های هنرمند معاصر شده بودند!ـ
ولی خب چون تندیس است و جایگزین ندارد تحمل می‌کنیم.ـ

۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

فریدون آو در آران

فریدون آو حکایت خودش را دارد. اول که نیازی به فروش کارهایش نداشته و ندارد و هر کار که دلش بخواهد می‌کند و تبعه هیچ بازاری نیست. اصلا شش ماه سال را در ایران نیست و دغدغه‌های امثال ما را ندارد! دوم آن که آدم خوش سلیقه‌ای است. از دکوراسیون گرفته تا نقاشی‌. نتیجه کارش وابسته نظرات من و شمای نوعی نیست. سوم آن که نقاشی بلد است و بازی کردنش با چاپ و کلاژ و رنگ انتخابی است و نه از سر ضعف تکنیکی. چهارم، و از همه مهم‌تر، وجود شخص خودش به عنوان آدمی که نفس کشیدنش در زندگی اطرافیان تاثیر مثبت می‌گذارد. چندین و چند نفر از هنرمندان جوان و معاصر (بدون آن که بدانند، یا اعتراف کنند) مسیر زندگی‌شان بابت اشارات، نظرات و امدادهای بی‌منتش عوض شده. و چه بسا فقط نمایشگاه می‌گذارد تا کارها بروند و سرش خودش خلوت شود. نمایشگاهی از کارهای آو در گالری آران برپا شده. بروید کارها را ببینید. کیف کنید... یا نکنید! به حال آو فرقی نمی‌کند.ـ

۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

ماتیک و مربا

حضار نگاهی به وب‌سایت گالری ماه بیاندازند http://www.mahartgallery.com شبیه جعبه دستمال کاغذی نیست؟؟؟ چقدر بدجنس هستیم بابا! همین ماها هستیم که نمی‌گذاریم زن‌ها تو این مملکت نفس بکشند دیگه! اصلا غلط کردم. از شنبه ماتیک و مربا می‌‌مالم به صورتم و برای بار دوم در زندگی می‌رم گالری ماه تا حمایت کرده باشم. اصلا مرگ بر من! ضمنا پروانه اعتمادی هم آن‌جا نمایشگاهی دارد. بعدا نگید نگفت!ـ

۶ دسامبر ۲۰۰۹

حال روز، امروز و هر روز، به روایت محمد قائد

تاريخ ايران را مى‏‌توان چنين خلاصه كرد: صحرانشينان به شهر مى‌‏تازند، شهر را خرد و خراب مى‌‏كنند و پس از يك نسل به فرهنگ شهر تن مى‏سپارند. نسل دوم مهاجمان كه خصلتهاى صحرانشينى را از دست داده است به آبادكردن شهرها مى‌‏پردازد اما مقهور مهاجمان صحرانشين ديگرى مى‌‏شود.
به از نقل محمد قائد:
گلدان آهنى و نخل پلاستيك:
رؤياى تحقق‏ناپذير روشنفكران‏
--------------------------------------------------------------------------
تکلیف همه معلوم بوده و هست... اما هر بار تعجب می‌کنیم که: اِِ !!!! یابو هنوز جفتک می‌اندازد؟... جناب یابو من شخصا به شما علاقه خاصی دارم! چند نفر به یه نفر؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------
تنها سایتی که به هنوز به خواندنش می‌ارزد

این فرش و این قیچی

جان لنون در مورد همسرش یوکو اونو گفته بود که «او مشهورترین هنرمند ناشناس دنیا است». متاسفانه یوکو به عنوان «و بانویِ» کس دیگری شناخته شد و هنوز هم خیلی‌ها نمی‌دانند که اونو جزو پرفورمنس آرتیست‌های متوسط الی خوب دوران خودش بود. در یکی از معروف‌ترین کارهایش بازدیدکنندگان می‌آمدند و با قیچی تکه‌هایی از لباسش را می‌بریدند و می‌بردند. منظور این که قبلا دیگران به یک پارچگی چیزی ارزشمند قیچی زده‌اند!

حالا خلاصه کار ندا رضوی‌پور:

کف گالری طراحان آزاد را با فرش‌های دستباف پوشانده بود و تعدادی قیچی کُند و تیغ موکت‌بر مثل خودکارهای بانک با نخ به این‌جا و آنجا وصل... خودش بیننده را تشویق می‌کرد فرش مورد علاقه‌شان را انتخاب و تکه‌ای از آن را قیچی کنند، و ببرند... که تکه قیچی شده‌ را هم به عنوان غنیمت، در پاکتی تحویل می‌گرفتی. روی پاکت قصه کسی را (به نقل از کتاب جمهوری افلاطون) نوشته که سر صحنه اعدام می‌رسد و بین به تماشای اجساد ایستادن و رفتن دودل می‌ماند.

بازدیدکنندگان نمایشگاه دودسته بودند. عده‌ای که زیر لب به نفس عمل و رضوی‌پور می‌تاختند که این فرش‌ها دست رنج بدبختانی است که با خون پنجه و اشک و آه و در ازای چندرغاز پشم خامی را تبدیل به زیرانداز کرده‌اند و کسی اجازه ندارد خردشان کند. و گروه دیگری (مثل خودم) که با عذاب و اصرار مشغول تکه‌برداری با قیچی‌های کند شدند.

از وقتی به خانه آمدم به غنیمت مثله شده‌ای که به دیوارخانه آویزان کرده‌ام نگاه می‌کنم و به خودم می‌گویم: ببین تو هم از همان حمال‌هایی هستی که به تماشای اعدام می‌روی و سعی میکنی خودت را بغل جرثقیل برسانی تا دید خوبی داشته باشی!!! یا: تو هم با آن حیواناتی که به مراسم سنگسار می‌روند و سعی می‌کنند حتما سنگشان به هدف بخورد فرقی نداری! و یاد سال‌های موشک‌باران می‌افتم. در فاصله میان اصابت موشک به گوشه‌ای از شهر و آژیر سفید. و آن حس خلاصیی که برت عارض می‌شد،... که زنده هستی و شاکر که موشک قسمت بدبخت دیگری شد و نه تو. و شرم از زنده بودنت... و شرم از آن حس خلاصی.

حالا حمال هستم و حیوان؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم که تا به حال آگاهانه سوار تاکسی نشدم تا به تماشای سنگسار و اعدام بروم. شاید هنوز آنهایی را که ته دلم می‌خواد مرگشان را ببینم در لیست اعدامی‌ها نیستند... معلوم نیست! ولی به هر حال عقل و شعورم مدام یادآوری می‌کند که «مرگ برِ» کسی را نخواهم و طلب نکنم! اما اگر کسی را اتفاقی یا بی‌برنامه جلوی چشمم بکشند سرم را بر نمی‌گردانم. مگر چند بار در طول عمرت با مرگ چشم در چشم می‌شوی؟ و مگر به جز دفعه اول کنتور می‌اندازد؟؟؟ حالِ بلاتکلیف و کثیفی است که هیچ‌کس دانسته و با عقل سلیم خود را در میانه‌اش قرار نمی‌دهد.

اما آن گروهی هم که ایستادند و قیچی به فرش زدن امثال مرا تماشا کردند چندان فرقی با منِ نوعی نداشتند. آنها هم تماشاچی تکه‌تکه شدن چیزی بودند که زمانی برای خودش ارزشی داشت. دو گروه، دو روی یک سکه شدند.

اگر از قبل می‌دانستم موضوع نمایشگاه چیست بدان که نمی‌رفتم. با آن که ننگ زندگی بعد از آژیر سفید هنوز باقی است و با آن که هنوز جرثقیل‌ها مثل چوب ماهی‌گیری طعمه زده شده می‌رینند به روح و روان شهروندان... ولی تجربه تکراری جالبی بود!

۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

سفره هنوز پهن است

رزا منتظمی فوت کرد. «هنر آشپزی» تعارف است یا واقعاً هنر به حساب می‌آید؟ آیا کسی که دست‌پخت خوبی داشته باشد هنرمند به حساب می‌آید؟ نمی‌دانم و مهم نیست! اما دست‌پخت درست‌درمون می‌تواند بهانه خوبی برای جمع کردن آدم‌های دست‌چین شده‌ات باشد. می‌دانم که حداقل دو نسل هنرمند معاصر سر سفره خودش و دخترش نشسته‌اند... و همه پُر و راضی (به بهانه معاشرت شکمی) معاشرت هنری کرده‌اند. غلط نیست اگر بگوییم که بخشی از شبکه هنر معاصر ایران سر سفره یا به بهانه ذائقه آشپزی او شکل گرفته. روحش شاد و جای او خالی که آشپزی ایرانی را ثبت و منتقل کرد. گرسنه‌ام شد!ـ

۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

قطعاتی چند از یک عمر

اول- ایراد گرفتن از کار دیگران نسبتاً آسان است. فقط یک نکته را هم باید یادآوری کرد. کسی که کار می‌کند و کار تمام شده‌ای را به نمایش عمومی می‌گذارد هزار مرتبه شرف دارد به آن کسی که کار نمی‌کند و یا خود را در معرض نقد و نظر دیگران قرار نمی‌دهد. دم هر کسی که کار می‌کند گرم! بخصوص آن‌هایی که مدام و مستمر مشغول کار هستند. تاثیر هر سال نمایشگاه گذاشتن و مدام کار کردن فقط در دست به قلم و تکنیک نیست. ذهن و حال و هوایت هم جا می‌افتد.ـ
دوم- قبلا راجع به گرافیست‌هایی که با ذهنیت گرافیک به عالم هنر می‌آمدند چیزهایی نوشته بودم. این‌بار در گالری اعتماد نمایشگاهی از نقاشی‌های ساسان نصیری برپا است. نصیری، که از شاگردان آغداشلو بود به هزار و صد دلیل (مهم‌ترینش غم نان) عمری را به کار گرافیک و تبلیغات گذراند و کمتر نقاشی ‌کرد. کارهایش هم این را نشان می‌دهد. همه چیز کمی زیادی محتاط و حساب شده است. نقاشی کسی است که بلد هست و دیده ولی دستش از ذهنش عقب مانده. انگار که هر تابلو برایش آخرین کارش است و باید شاهکاری خلق کند. نصیری نمونه بدترین‌ نقاش کم کار دنیا نیست. کارهایش حال و هوای شاعرانه دارد. نقاشی‌هایش چشم‌آزار نیست. اما کارها را که کنار هم می‌بینی متوجه فرق ساندویچ سوسیس و خورشت قورمه‌سبزی‌اش می‌شوی. می‌بینی که کدام دوره کاری بیشتر مشغولش کرده و کدام سری هنوز جا نیفتاده. کدام را سریع جمع و جور و کدام را بهتر و بیشتر درک و لمس کرده. (چندین دوره و حال و هوای مختلف در نمایشگاهش هست خودتان ببینید متوجه می‌شوید). به عنوان کسی که بیش از یک دهه نمایشگاه انفرادی نداشته و تازه به خانه مراجعت کرده جای بسی خوشحالی است و خانواده‌ای را از نگرانی رهانیده. اما به عنوان کسی که بیست و چند سال است که نقاشی می‌کند، نتیجه نمایشگاه، کم‌ و سرهم‌بندی شده است. نقاشی‌هایش آزار نمی‌دهد و حتی خوشت هم می‌آید... ولی کارت را کامل راه نمی‌اندازد. همین که کارهایش را به نمایش عمومی می‌گذارد خودش کلی شهامت می‌خواهد... می‌توانست مثل خیلی‌ها که کلاً واداده‌اند و دیگر بازی نمی‌کنند عمرش را در میهمانی‌ها بگذراند و ژست نقاش برج عاج‌نشین را بگیرد و کارش بگذرد... من اما منتظرم ببینم نمایشگاه بعدیش را چه می‌کند. و خدا کند دوباره ده سال ناپدید نشود! ـ

۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

تعادل بین عشق و نفرت

چاه، ان، چی؟... چرا؟ آقا بهداد لاهوتی. آدمی که به افسانه‌ی شکوه دو هزار و پانصد ساله دل‌خوش کند حقش همان است. اما آن کسی که چاه و ان و آفتابه و برنز را خرج تحقیر چیزی کند که دیگری (به هر دلیلی) به آن دل بسته هم چنگی به دل نمی‌زند. ما هم مثل شما از زندگی با گوریل‌های عقب‌افتاده حال نمی‌کنیم . زیر لب مزخرف بارشان می‌کنیم و شاکی بودنمان را در جمع‌های کوچک آدم‌های مشابه خودمان ابراز می‌کنیم. ولی پیژامه پیرمردها را در جمع پایین کشیدن هم ذهنیت کال و لمپنی می‌خواهد. می‌فهمم که به نظرت ایران و ایرانیی که آن بوده و این شده چقدر چندش و خشم برانگیز است. می‌فهمم که متن لوح خط میخی تو را چه حالی میکند... (واقعاً!!! درکت می‌کنم... حداقل فکر می‌کنم درک می‌کنم). اما پدر بازنشسته منِِ نوعی هنوز ترجیح می‌دهد آفتابه را توی مستراح بگذارد، هنر را در گالری ببیند، تاریخ رادر موزه بگذارد و رویای افتخارات ساختگی و تاریخیش را هم مثل مدال به سینه‌اش بزند. و کار برنزی شما را در خلا هم نمی‌گذارد (پلاستیکیش را می‌خرد۲۵۰۰ تومان و تا قرون آخرش را هم استفاده می‌کند). ابوی من و شما‌ دلش را به رویای آن روزهایی خوش کرده‌ ظاهراً ما هم قوم گردن‌کلفت ولی برده آزاد کن و یهودی پناه‌بده و منشور حقوق بشرنویسی بودیم. امروز او نه زورش به این نسل نعل به سقف می‌رسد و نه دم‌پرشان می‌آید. اصلاً برای همین است که میخ خط میخی و کورش و داریوش مانده. برای اینکه وارثان کورش والا همین کوتوله‌های امثال من و شما هستند که شهامت به نمایش گذاشتن اصل آفتابه را ندارند و باید به زور برنز ابراز نظر کنند. اگر راست میگی برو تو مسجد محل بگوز و لطفاً پیژامه این پیرمردها را پایین نکش. اما باز هم کار کن. پا داد از ان و چاه هم بکش بیرون... بخدا فهمیدیم (همه فهمیدن! حتی غیر ایرانی‌ها. یکیش کافی بود)! مطمئن باش خیلی از آن‌هایی که با تو هم عقیده هستند هم عقل و هم زبانشان می‌رسد این‌جور اعلام برائت کنند. اگر نمی‌کنند به‌خاطر بی‌شهامتی نیست... به خاطر این است که تا این حد نامهربان نشده‌اند که آفتابه گردن بغل‌دستی بیاندازند. به نظرم کارهایت مدال نمی‌گیرد (حتی برنز)... مگر آدم عصبانی دیگری یکی با حلبی برایت بسازد! همین

گالری جدید

گالری «آن» افتتاح شد. سقفش آنقدر بلند است که اگر از آن بالا پرت شوی بجای «اوخ» خطر مرگ دارد. سالن هم آن قدر بزرگ است که می‌شود لوکوموتیو قطار را در آن تعمییر کرد. اگر من بودم ورودی را جور دیگری می‌ساختم... ولی حتماً برنامه‌ای برایش دارند! هزینه‌ای که برای محل کرده‌اند (آن هم دراین شرایط اقتصادی-اجتماعی) قابل توجه است. حالا می‌ماند که جهت‌گیری و استراتژی گالری چه باشد! در شهر-مملکت کوچک ۱۵ میلیونی هر چه بر تعداد حق انتخاب‌ها اضافه شود باز هم کم است. امیدوارم سیاست‌گذاری هوشمندانه‌ای داشته باشند تا نشود کله‌پایش کرد. امیدوارم نمایشگاه‌های بعدیش از حد کارهای قیری آقای صادق‌زاده که در نمایشگاه افتتاحیه دیدیم بهتر باشد. امیدوارم سطح توقع و استاندارد کار گالری‌دارها را ارتقا بدهد. امیدوارم این فقط یک سالن بزرگ نباشد و سکوی پرتاب هنرمندان بی‌سرپرست شود. امیدوارم بتواند و بخواهند در طول سال هم هنرمندان ریز و درشت‌شان را حمایت کنند. اصلاً امیدوارم. شاید بیش از حد! می‌دانم که امیدواری بیش از حد تبدیل به توقع و طلب‌کاری می‌شود. پس فقط صبر می‌کنم. (صبر مثبت)!ـ

۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

موفقیتی دیگر برای کسبه مقیم خارج

فیلم نشاط به قیمت خون مردم و آرایش بد و لباس شب سبز جایزه کن را برد. کاردستی حنا مخملباف هم دوتا ماه و یه ستاره گرفت. فیلمی دهاتی - شاعراَنه که بوی زیر بغل آقا محسن را می‌داد. کل ماجرا به اندازه کهر یزک برخورنده است.ـ

۲۴ اوت ۲۰۰۹

قدم زدن در اطراف فرش نه بر روی آن

رفتیم جمعه عصری گالری اثر، به راست که می پیچیم یک دستگاه مخوف می بینیم که به نصفه پرده ای مشکی پوشانده شده این اگر اشتباه نکنم از مجموعه انقلاب صنعتی محمود بخشی باید باشد، کسی دگمه ای را می فشرد و طنین رعشه آور دستگاه همه را میخکوب می کند ، همه را که نه ،انگار که بعضی که مدت بیشتری اینجا هستند دارند عادت می کنند ، به چپ می پیچیم یه کار از صادق تیر افکن که انگاری این کار را ، کار را قبلا دیده ام جایی شا ید هم شبیه شو، ازش نگاهم را می دزدم و به کار سمیرا علیخانزاده می رسم... درنگ من طولی نمی کشد تا به اینستالیشن ندا رضوی پور برسم : کنجکاوم که با خاطره قبلی من از ساختمان آن طرف خیابان که چند سال ازش گذشته چه فرقی می کند فرش همچنان پهن است، "به عادت قدیمی رویش با کفش پا نمی گذاریم" ، لایت باکس ها نزدیک زمین اند، همچنان که بود ویدئو پروجکشن اما جایش را به تلویزیون کوچکی داده که ماشین لباس شویش در گردش است ... فکر می کنم ...بند رختی چیزی حذف شده باشد به زحمت به چپ می پیچیم تا فرش را لگد نکنیم و به کسی هم تنه نزنیم ! و یک هو جلوی درهستیم : گالری تمام می شود با یک عکس دیگر فرشی است آویزان از لبه پشت بامی ---- با چند آشنا خوش و بشی می کنیم چه احساسی بهمان دست میدهد؛ احساس کنسروی فشرده مثل غذای فضانورد ها: پنچ آرتیست، که با ربط و بی ربط در فضای کوچک گالری چپیده اند راضی ام کمی هیجان و غذای مغذی و کمی هم مخلفات باید کاتالوگ, نمایشگاه را دوره کنم تا ربط همه چیز را بفهمم، امیدوارم که تار باریکی به نام "فرش" تنها پل همگرایی این آثار نباشد... در برهوت نمایشگاه های کیوریت نشده و هردمبیل، این اما به شدت غنیمت است که حالا نمایشگاه ها یک تِمی برای خود دارند، اما دغدغه ام چیز دیگری است، چه می خواهیم بگوییم با این نمایشگاه هنوز برایم معماست ؟ نمی دانم چه کسی اینها را که به حق کار های نسبتا قابل قبولی هستند با این کیفیت کنار هم چیده و چرا ؟ از هنرمندانی که حول و حوش فرش کار کرده اند، جای نازگل انصاری نیا خالی است که اخیرا طرح مشترکش، با لیلا فخر به عنوان کیورتور همکارش که فرشی دستباف به طراحی او و اجرای بافندگان تبریز است، جایزه صد هزار دلاری(؟!) ابراج را برده است که چند ماه پیش در همین "دوبی آرت فر" خودمان(!) به نمایش در آمد، کما اینکه این کار الان در یک کلکسیون معتبر است و شاید نمایش آن ، با احتساب بیمه و حمل و نقل آن در گالری ای خصوصی، امکان پذیر نبوده باشد بگذریم ما که قرار نیست ساز خودمان را بزنیم این وسط و پا توی کفش برگزار کننده ها کنیم.... تنها چیزی که به ذهنم می رسد اضافه کنم این است که این مجموعه با راحتی می توانست در دو سه گالری پخش شود و بطور همزمان شاید هم مفصل تر برگزار شود ... چیزی که با ترافیک سنگین کاری اندک گالری های صاحب نام و درست و حسابی این شهر و سیستم کذایی لاکپشتی و عهد بوق ارشاد که اصرار دارد همه کار ها ببیند و مجوز بدهد یا ندهد با گیرهای الکی و سه پیچ، تقریبا برنامه ریزی اش ممکن نیست اینها همه منوط به دانستن این است که چرا شاهد چنین نمایشگاهی هستیم در گالری اثر، ایا این یک چرخش و نقطه عطف است برای روی خوش نشان دادن به "هنر معاصر"، یا صرفااز سر اتفاق است که بینندگان و هنرمندان این نمایشگاه مشغول قدم زدن در اطراف فرش شده اند، امید است که اینطور نباشد.
تصویر : محمود بخشی از مجموعه انقلاب صنعتی به نقل از سایت گالری اثر اینجا

۱۹ اوت ۲۰۰۹

سپرهای مقوایی

چند وقت پیش یکی از دوستان (که او هم عادت به جوب‌گردی دارد) تابلوی بالا به دست، از راه رسید. در انبار یک لحاف‌دوزی لای یک سری خنزرپنزر پیدایش کرده بود به مفت. اولش به اجرا و وضعیت تابلو و قصه این که توی لواسانات و لای بساط حلاج پیدا شده خندیدیم. بعد امضای کار را دیدم. تابلو اصل است و به تاریخ ۱۳۵۹. کار محسن دولو. مرحوم دولو جزو معدود کاریکاتوریست‌های فعال آخر دوران شاه بود و تا آنجا که می‌دانم اولین طراح ایرانیی بود که برای کارش از آن طرف مرزها جایزه برد. آخرین شغل رسمی او سردبیری مجله کاریکاتور بود. تنها نشریه فکاهی باقی‌مانده حکومت پهلوی... چیزی معادل نشریه گل‌آقای زمان خودش. شخصیتی آرام داشت و شایعاتی در مورد رفاقتش با هویدا دهن‌به‌دهن می‌شد ولی مطمئن نیستم... آن سال‌ها هر کسی که زنده بود بالاخره با یک کسی که نباید آشنایی داشت. اما تابلو! به تنهایی کار درخشانی نیست. نه اجرای عجیب‌غریبی دارد، نه موضوع خاصی. نقاشی آدمی است که یک عمر کاریکاتور کشیده و تناسبات و رنگ‌آمیزی واقع‌گرایانه آن در بهترین شکلش «ایلوستراتیو» است. بوم سوراخ ، بخیه‌خورده (احتمالاً توسط لحاف‌دوز)، کثیف و در مرز متلاشی شدن. کارگر و دهقان هم که در بغل امام... و به‌به! آقای دولو تمایلات چپی هم داشتند!!! ولی هر بار که می‌بینمش دلم ریش می‌شود. تاریخ تولد کار را که ببینی متوجه علت وجودی آن می‌شوی. درست وسط همان روزهای قبل از جنگِ بریز و بگیر و ببند و بزن و بکش نقاشی شده! همان دهه شیرین شصت! دولو احتمالاً از ترس و برای اعلام برائت از طاغوت و به عنوان مدرک موضع‌گیری جدیدش این تابلو را کشیده و در محل کارش آویزان کرده بوده. یعنی یک پله هم بالاتر از نصب عکس و پوستر چاپی. احتمالاً حسابش این بوده که اگر ریختند دفترش شاید یکی از مهمان‌های ناخوانده متوجه فرق نقاشی اصل و باسمه شود و مثلاً بپرسد... برادر این تابلوی نقاشی اصله؟ او هم بگوید بعله برادر، با اجازه‌تون کار خودمه! طرف هم مثلاً بگوید، اِِ آقای دولو شما نقاش انقلابی هستید؟ ببخشید انگار اطلاعاتی که به ما دادن اشتباه بوده... همین الان به بقیه برادرها می‌گم برن و دیگه کاری‌تون نداشته باشن. یا شاید فکر کرده که اگر گرفتند و بردندش حداقل در دفتر اعمالش یک علامت مثبت بغل لیست اعمال منفی بزنند. بدبخت کاره‌ای هم نبود. اگر بود یا فرار کرده بود و یا بغل هویدا دراز کشش می‌کردند. بدان حداکثر معادل ورزشی‌نویس‌های کیهان امروز خودمان بوده. اما این آدمی بود که یک نسل کاریکاتوریست و فکاهی‌نویس از زیر دستش درآمدند. این تابلو نشانه آن است که او هم مثل خیلی‌های دیگر کارش به شعار، انکار و تقیه کشیده بود. بدان با هر زنگ تلفن، صدای گاز موتور یا دادی از توی کوچه، دلش میریخته پائین و ویسکی‌یی بوده که توی چاهک مستراح خالی می‌شده. و مرور و پاک‌سازی لحظه به لحظه پرونده شخصی. که نکند اسمی یا عکسی از فلانی که الان پای چوبه منتظر نوبتش است توی بساطم پیدا شود. نکند جایی اسمم را برده باشند؟ نکند سبزی‌فروش محله که چپ‌چپ نگاهم می‌کرد آدم بفرستد. نکند که ...!!! همان سال‌ها دولو یا ممنوع‌الفعالیت شده بود یا دیگر دستش به کار نمی‌رفت. از صحنه مطبوعات رفت. بدان شاگردانش فراموشش کردند و همکاران هم تنهایش گذاشتند... روزهایی بود که همه مشغول کارهایی جز کار اصلی‌شان شدند. و بدان برای آدمی مثل دولو، دوران روزهای قطبی بوده، روزهایی که شب نمی‌شوند و زندگی‌ی به سبک ممنوع الوجودی. دولو یک شبه ناپدید وبه مرور مرحوم شد. و یاد تمامی کارهای غیرفرمایشی می‌افتم که آن سال‌ها همه(ی کسانی که کسی بودند) به عنوان سپر دفاعی برای خودشان درست کرده بودند... و بغضم می‌گیرد. این تابلو اثر هنری نیست. کاریکاتور هم نیست. دیگر حتی برائت‌نامه هم نیست. فقط یک سند غم‌انگیز و زیبا است. حیف که بچه‌های فراموش‌کار این نسل هستیم

۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

احتیاط!... هنر عکس‌العملی در راه است

همه از محیط و اجتماع الهام می‌گیریم. بازتاب این تاثیرات هم در کار همه هست. نتیجه، روش و زمان جا افتادن این تاثیرات هم در افراد گوناگون متفاوت است. بعضی سریعاً عکس‌العمل نشان می‌دهند و عیناً نظرات لحظه‌ای خود را در کار منعکس می‌کنند و در برخی دیگر باید کمی گشت تا ردپای اطلاعات وارده را یافت. متاسفانه، از سری اولی‌ها کار ماندگاری در نمی‌آید. عکس‌العملی است! اتفاقات برایشان مثل چکش دکتر اعصاب به زانو است ... ضربه که می‌خورد پا می‌پرد. همین! در بهترین شکل ماجرا کارها ساده، مستقیم و قابل درک برای همه... و بیننده هم از این که پیام و مفهوم کار را سریع درک می‌کند راضی است. وقایع مهم عمومی، مثل آنچه که آخر بهار امسال اتفاق افتاد زانوی همه را می‌پراند. از جمله هنرمندان. و حدس من این است که از این به بعد کلی کارهای جانیفتاده، پر از هیجان، خشم {و تاریخ مصرف‌دار} تولید خواهد شد. کارهایی از آن سری آثار که در اوایل دهه شصت تولید و فراموش شد. کارهای درجه سه! تنها خبر خوب اینجاست که این بار ممیزی ارشاد به درد خواهد خورد و احتمالاً نود و نه درصد از کارها هرگز اجازه نماش عمومی نخواهند گرفت. و شاید فقط از طریق اینترنت و یا نمایشگاه‌های خصوصی و زیرزمینی بشود کارها را دید. اگر اینترنتی بماند و حالی! خبر خوب آن که... این دوره نیز بگذرد

۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

مرگ بر مایکل جاکسون

دیده شد که زندانی‌های یک محبس در خاوردور برای ادای احترام به مایکل جکسن، که اخیرا فوت کرد، دسته جمعی اجرایی (هر چند بد) از رقص‌هایش را پیاده کردند. مرگ جکسن دوباره مرا به یاد همان نکته قدیمی انداخت. در زبان فارسی گهربار ما برای آدمی مثل مایکل جکسن کلمه مناسبی (که تعریف سمت اجتماعیش باشد) وجود ندارد. برای ما طرف یا هنرمند است (مثل آقای شجریان و فرشچیان) یا مطرب (مثل شهپر و آغاسی). سفید و سیاه! در فرهنگ ممالک انگلیسی زبان، که برایشان خوش بودن اشکال و گیر اصولی و بنیادین ندارد، به امثال جکسن‌ها می‌گویند Entertainer یا performer ... یعنی کسی که با اجرا و ارائه حرفه‌ای حال و روزت را بهتر می‌کند. نمی‌دانم شاید در فارسی کلمه مترادفی هم باشد که من بلد نیستم اما می‌دانم که برای ما سرخوشی زشت است و باید سرمان را بیاندازیم پایین و ادای غم و متفکر بودن دربیاوریم تا کسی متوجه نشود بالای چشممان ابرو است. نفرین بیست و پنج سال پیش انصـ ار بالاخره گرفت و طرف مرد. ولی روانش شاد که حاصل کارش، زندگی فلاکت زده خیلی‌ها را قابل تحمل‌تر کرد ۰ در این میان فرهنگستان زبان فارسی هم سعی می‌کند برای اختراعات دیگران کلمه فارسی بسازد. نمابر و چرخ‌بال و سایر کلمات غریبه و دور۰

این هم از تغییر که می‌خواستیم!

هنوز فکر می‌کنم که بهترین تکه کاغذی بوده که در تمام عمرم در صندوقی انداخته‌ام. تقریباً تکلیف همه چیز معلوم شد... جز ما. مشکل آنجا است که باید بابت این شرایط جدیدی که هنوز تعریف ندارد (ولی انگار تعریفی هم نخواهد داشت) دوباره برای خودم تعریفی پیدا کنم! این جور وقت‌ها است که گربه شلِ یک دهاتی نروژی بودن بهتر از همه‌کاره بودن چنین دکانی است. ولی یادمان نرود... هنرمند و پول نفت خورده این مملکتیم و تا ابد بابت سوبسید و عرفان و زبان فارسی و خانه‌های قدیمی پس‌کوچه‌های تجریش و چلوکباب وبوی جوب و شعر و مجموعه آن‌چه ما را ما کرده به این‌جا بده‌کاریم. گران حساب می‌کند، ولی اگر ماییم که پایش ایستاده‌ایم. انگار همه جمع شده‌ایم تا حواص دیگران را از کارشان پرت کنیم! سعی می‌کنم یادم نرود که کارم پرداختن به هنر است... پس کار خودم را می‌کنم. خر و کر و کور هم نیستم و شعور و عقلم هم فعلا سر جایش هست. امیدوارم همه این‌ها را از طریق کارها و اعمالم بفهمند و نه از سکوت یا فریادم .

Iran Inside Out

http://www.chelseaartmuseum.org/exhibits/2009/iraninsideout/index.html

iio logo

در این گیرودار نمایشگاهی از هنر ایران در نیویورک برگزار شده. کاتالوگش را که ببینید متوجه تنوع کارها می‌شوید. دست و دلم نمی‌رود چیزی بیشتر بنویسم. بخصوص که از تهران نظر دادن سخت است!! 0

۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

از کوچه صدای موتور هوندا می‌آید

هنر بی هنر... کافه تعطیل! حضار بفرمان کارهای مهم‌تری بکنند. حیف! حیف عمری که به هدر می‌رود! به زودی. به زودی

۱۳ ژوئن ۲۰۰۹

فرهنگی که همه چیزش به همه چیزش می‌آید

آخرین شماره مجله تندیس را که بخوانید با نقطه نظرات تعدادی از گالریدارهای ریز و درست در باب حرفه و دنیای هنری پیرامونشان آشنا خواهید شد.

یکی میگوید هنرمندان پرنسیپ حرفهای ندارند. آن یکی هم به سبک «بگم...بگم!» پته این یا آن نقاش لمپن را روی آب می‌ریزد!!! که خجالت دارد!

همه ما می‌دانیم که هنرمندان دله‌دزد و آب‌زیرکاه داریم. ولی این‌ فقط یک روی سکه است! آن روی سکه همین گالری‌دارها هستند. هیچ کدام بهتر از دیگر نیستند و اگر نه آجر، حداقل ملات بازار امروز هنر ایران را می‌سازند. کسی می‌تواند به بقیه ایراد بگیرد که خودش مانند بقیه مشغول دانه-ریز خوری و درگیر کوته‌بینی نباشد.

ایکاش یک کدام (فقط یکی) بابت دهن‌کجی به شخص بنده هم که شده کپی تفاهم‌نامه‌هایی را که با هنرمندان امضا می‌کنند (که نمی‌کنند) را به عنوان راهنما و الگو در اختیار عموم می‌گذاشتند! که البته نمی‌توانند! چون چنین قراردادی هنوز وجود خارجی ندارد. قبول دارم که گالری‌دار، agent و دلال لازمه چرخه تولید هنر هستند ولی انگشت‌گذاشتن بر نواقص طرف مقابل به معنای رفع نقص از ما نیست.

عالم هنر ما نیازمند الگوهای اخلاقی، حرفه‌ای - تجاری است... و چند تا هنرمند گداگشنه و دله‌دزد هم توجیه هیچ چیز نیست.

لطفاً بجای حرف‌های بازنشسته‌های روی نیمکت پارک یک نسخه قرارداد و فهرست شرح وظایف گالری‌دار و هنرمند را تعریف کنید تا مبنای کار همه شود.

۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

عادل یونسی | گالری اثر

[120_66d1bfd260940bd5967e15fb3dff2a1a.jpg]

- قدیم‌تر‌ها که دستگاه‌های چاپ دیجیتال نبودند تا روزی چند کیلومتر بنر و بیلبرد و تابلو تولید کنند، هنوز نقاشی در ابعاد بزرگ کاربرد داشت. مثلاً آقای باطنی نامی بود که سردر سینماها و گه‌گاه پوستر فیلم‌ها را می‌کشید. الان احتمالاً بی‌کار شده و سن و سالی دارد.

- بایگون را که زدند، دکان نشریات هم تعطیل شد و نویسندگان، عکاسان و تصویرگرانی که حاضر بودند به خاطر چندرغاز عمرشان را صرف پیشبرد اهداف اجتماعی-مطبوعاتی- حرفه‌ای کنند پراکننده شدند و امروز از آن آدم‌های گردن‌کلفت قابل ذکر چند تایی بیشتر نمانده. نویسندگان به عرفان و عکاسان به آژانس‌های عکاسی-خبری جهانی و تصویرگران به کتاب کودک و تقویم‌های تصویری پناهنده شده‌اند.

نتیجه... نمایشگاه عادل یونسی در گالری اثر. ابعاد دو در یک‌ و نیم متر. اجرا مناسب دیده شدن از راه دور و با موضوعاتی که آن قدر حال و هوای تصویرگری دارد که بیننده به علت وجودی چنین نمایشگاهی شک می‌کند. البته به روایت بروشور نمایشگاه آقای یونسی متولد سال ۱۳۶۴ است. ۱۳۶۴! یعنی کلی وقت دارد تا برای پخته‌تر کردن فضای کارش وقت بگذارد... که احتمالاً حتماً چنین خواهد کرد و نقاش قابل و عمیق‌تری خواهد شد. اگر صاحب امتیاز یا سردبیر نشریه‌یی با تٍم اجتماعی، جوان‌پسند و تمام رنگی بودم، حتماً روی جلدم را به عادل یونسی سفارش می‌دادم. ولی حاضر نیستم کارها را به دیوار خانه‌ام آویزان کنم. اول که کارها بی‌جهت بزرگ است و فکر می‌کنم سرقفلی دیوارهایم بیشتر از این‌ها می‌ارزد. دوم که به اندازه تزئینات جشن تولد رنگ دارد و مزاحم  دیپرسیون مزمنم می‌شود. سوم که زن‌ها و دخترهای کارهای شهره مهران را به عنوان زن معاصر بیشتر می‌فهمم. چهارم آن که فضاهای سورئالیستی کارش مرا به یاد فیلم‌های هری پاتر و توهم ناشی از مواد مخدر سنگین می‌اندازد. هیچ کدام از این‌ها نکات به صورت مجزا کشنده نیست... اما ترکیب‌شان با هم مالی نشده. امیدوارم حداقل فروش خوبی داشته باشد. 

درس اخلاقی

- جوانی عیب نیست، ولی کارت، دستت را رو می‌کند.

- پیکان دیگر خنده‌دار نیست.

- نقاشی از زن و مردهای دوربری شده‌ی سرگردان در شهر هنوز به عنوان «عامل ترویج فروش» کار می‌کند ولی از پیکان نخ‌نماتر است.

- بین قدرت دست و پیچیدگی ذهن ارتباط حتمی و مستقیمی نیست و هر یک را باید جداگانه پرورش داد.

جای شکرش باقی است که نقاش هنوز جوان است. 

۲۴ مهٔ ۲۰۰۹

رنگ اکرلیک نیمه ایرانی

قابل توجه آنهایی که از رنگ اکرلیک استفاده می‌کنند.

یک شرکت ایرانی - ترک اقدام به وارد کردن رنگ‌های اکرلیک ارزان قیمت کرده. ظاهراً رنگ‌ها را برای Arts and craft آورده‌اند... ولی طیف رنگ‌ها وسیع، متنوع و قیمت‌ها معقول است. از همه مهم‌تر این که کیفیت رنگ‌ها هم بدک نیست. امتحان شده‌اند و تا اینجا، جز رقیق بودن وپوشش نسبتاً کم‌شان ایراد دیگری پیدا نشده. عوضش ارزان است و اگر چهار تیوب رنگ بخرید یکی مجانی می‌برید.

شخصاً مقداری خریدم تا به عنوان زیررنگ استفاده کنم. جواب و جایگزین winsor و Liquitex نیست... اما به راحتی می‌تواند برای خودش جا باز کند. (مگر شرکت وارد کننده مثل هر کسی که می‌خواهد کاری بکند، تنها و بدون مخاطب بماند و  ورشکسته شود). ولی به این حرف‌ها کاری نداشته باشید و خودتان امتحان کنید!

وب سایت‌شان کار نمی‌کند http://www.goldenarthobi.com ... باید بروید خیابان میرداماد (از طرف ولیعصر) همان اوایل، پاساژی هست به نام پاساژ بزرگ میرداماد. کمی بعد از موزه پول سابق و همان سمت خیابان.

کاتالوگی هم دارند که کلفت و جهان‌سومی است. بسته‌بندی‌ها هم این‌طور... بدجور!

احتمالاً تخفیف هم می‌دهند.

بجنبید تا طرف فنا نشده.

اعلام برائت!

خوب و بدش به شما و سازنده‌اش مربوط است وگرنه اینجا تبلیغ و پروموشن نداریم... فقط محض اطلاع رسانی عرض شد.

ارتش‌های یک نفره

آنهایی که فعالیت انجمن‌ها را دنبال می‌کنند می‌دانند که انجمن گرافیست‌ها جزو موفق‌ترین گردهم‌آیی‌های حرفه‌ای چند دهه گذشته است. به هزار و صد دلیل... از جمله حرفه‌ای بودن اعضای آن ( که کمتر کار دلی می‌کنند و معنی جزیی از گروه بودن را به جبر ساختار و جایگاه حرفه‌ای‌شان یادگرفته‌اند). شاید دلیل لشکر شکست‌خورده بودن انجمن نقاشان هم همین باشد که دلی هستند و افراطی بی‌طرف (یا بی‌طرف افراطی!). چقدر ساده است اجیر، استخدام و یا تربیت کردن تیمی که خدمات جانبی هنری مثل قاب‌سازی، ریخته‌گری و بوم‌سازی را انجام دهد. ولی چون هیچ‌کس تحمل دیدن و تنفس بازدم سایر همکاران را ندارد، دور هم جمع نمی‌شویم و گروهی عمل نمی‌کنیم و تک‌تک به جنگ گرگ می‌رویم و اگر احیاناً هم از پس دیو و دد برآیم ارتباطات خود را در حد فردی نگه می‌داریم تا مبادا کسی بغل‌دستمان رشد کند و ما عقب بیافتیم!

احتمالاً علت اصلی عدم هماهنگی حرفه‌ای ما همان تک‌رو بودن و کمپلکس (من - با - شما - فرق - دارم) باشد.

و نتیجه هم آن که هر بار، قاب و بوم‌ساز، مثل مسافرکش‌های میدان آرژانتین، خدمات خود را را به هر قیمتی که توانست به ما می‌اندازند و تقریباً هیچ حق انتخاب دیگری هم نداریم.

شرکت تعاونی فقط برای توزیع برنج به نرخ دولتی نیست. می‌تواند با دریافت حق عضویت ناچیز و ارائه خدمات حرفه‌ای  زندگی را برای همه آسان کند. فقط کافی است پنج یا ده نفر از دوستان را دور هم جمع و امکانات و ارتباطات را یک کاسه کنیم. 

نامرداش ما رو خبر نمی‌کنند.

۲۰ مهٔ ۲۰۰۹

مدرک به جای درخت

یا چاپ کاتالوگ و بروشور ارزان شده و یا برگزارکنندگان و هنرمندان ارزش مدرک چاپی را درک کردهاندو چندی است که دعوت‌نامه نمایشگاه‌ها بصورت دفترچه‌ و کتابچه‌هایی مزین به آثار هنرمند مورد نظر است. (احتمالاً گالری اثر اولین بانی این حرکت بوده) به هر حال دیدن کارها به عنوان کارت دعوت و بروشورهای ارسالی دو خصوصیت بارز دارد. اول این که مثل طرح‌های سردر سینما کل ماجرا را لو می‌دهند و اگر لازم باشد به دیدن کارهای ارائه شده در این یا آن گالری می‌روی. و از آن بهتر این که چون کارها را از قبل می‌بینی، بعداً به شکل حضوری غافل‌گیر نخواهی شد و اگر نخواهی به نمایشگاه این و آنی که نمی‌شناسی نخواهی رفت که بعداً شاکی برمی‌گردی.

دوم این که به هر حال نمایشگاه یک اتفاق است و گذرا. ما، به عنوان ایرانی، و هنرمند اصولاً مشکل «ثبت کردن و ثبت شدن» داریم. و چه بهتر که بتوانیم یک دهه بعدتر به همین بروشورها و جزواتتی که شاید امروز به نظر پرت و پلا و ناقابل باشند متوسل شویم تا مسیر حرکت هنرمندان امروز را پیگیری کنیم. 

حیف که باید درختان را قطع و تبدیل به کاغذ کنیم تا این اسناد را برای آیندگان بجا بگذاریم.

یا از سر صرفه‌جویی، یا به دلیل دیگر، گالری دی همین بروشورها را به عنوان فایل PDF برای علاقمندان ایمیل می‌کند!. هم درختی قطع و تبدل به کاغذ نمی‌شود... هم وقت منٍ نوعی به عنوان بیننده بابت رفتن و دیدن کارهای متفرقه حرام نمی‌شود... که جای شکرش باقی است.

۱۹ مهٔ ۲۰۰۹

گرافیست یا هنرمند؟

ذهنیت گرافیکی داشتن عیب نیست. مزیت هم نیست. خصوصیتی است که باید آن را پذیرفت. به همان دلیل که یک نقاش حتماً تصویرگر موفقی نمی‌شود، برعکس آن هم صادق است... گرافیست خسته و بازنشسته هم الزاماً نقاش و هنرمند برجسته‌ای نیست!

آن که ذهنیت گرافیکی دارد به شکل ذاتی (و یا اکتسابی) با دانسته‌هایش کار می‌کند... (که انشاالله طیف دانسته‌هایش هم وسیع است)... اما آدم نقاش‌صفت سرگرم ندانسته‌هایش است (و منظور هم نقاشان گل و بلبلی نیست).

برای همین است که هنگام خروج از نمایشگاه آثار نقاشی یا هنری گرافیست‌ها حداگثر احساس شعف بصری می‌کنیم ولی انگار از نظر حسی ارضا نشدیم.

شاید اگر این دوستان بجای هجرت به عالم هنر کمی وقت خود را صرف توسعه سواد بصری جامعه (به همان روش‌هایی که به آن مسلط ‌ترند می‌کردند) دنیای تبلیغات و طراحی‌مان دیدنی‌ و عمیق‌تر می‌شد. جا برای همه هست اما هر کسی جای خودش رشد کند بهتر است.

قربان شما

یادآوری کلی

دوستان،

با این که فرض بر آن است که نیت همه ابراز نظر صادقانه و بی‌پرده است، اما لطفاً مرز بین خصومت و خشم فردی با نقد و نظر صریح  را حفظ کنیم. برای سلامت روح و روان همه مفید است.

 فراموش نکنیم به اندازه کافی  فحش‌نامه منتشر می‌شود.

ممنون

۱۷ مهٔ ۲۰۰۹

ان-در باب باد دماغ

 یک چیز را نمی‌فهمم. آقا این باد تفخر که تا زیر فکٍ جمعیت هنر بالا زده بابت چیست؟ عده‌ای هستند که دارند کار می‌کنند و تولید‌کننده هستند. عده‌ای هم هستند که به هر دلیلی خودشان تولید‌کنند هنر نیستند، اما خریدار، علاقمند یا مخاطبش هستند. هر دو گروه حق چُسی آمدن و یک-ابرو-بالا-انداختن را دارند... یکی خلق میکند و دیگری درک یا حمایت

 این وسط عدهای هم لازمند که جنس را به دست مصرف‌کنند برسانند. که می‌شوند گالری‌دار و agent و دلال و ...  مثل  کسی که گندم می‌کارد و آن که نان می‌خورد. هر دو به واسطه نانوا به هم وسط هستند. این وسط شاطر متکبر را باید کجا جا داد؟ کسی را می‌شناسم که قبلا به صورت جدی‌تری عکاسی و سایر هنرهای اجرایی ساده را به عنوان روش بیان انتخاب کرده بود و با کارهای درجه چهار، ولی به بهانه ایرانی و مظلوم بودن دور دنیا گشت و کاسبیش را کرد... که نوش جانش. این کاره بود و توانست! به کوری چشم هر آن کس که نتواند دید. اما اخیراً(که می‌شود چند سالی) تولید خودش را کم کرده و به خرید و فروش و دلالی آثار دیگران روی آورده. و هر بار که در افتتاحیه نمایشگاه‌های این و آن می‌بینمش انگار که دکترای تکبر را شش ماهه گرفته، چنان قیافه می‌گیرد که نگو. تازه دمل چرکی خواستگاهش بالا زده و از دور در جواب ابراز احساسات یا وجود طرف مقابل پلک نوچ و آبداری می‌زند که نگو. پشت به جماعت، مشغول حرافی با آدم‌هایی که به دردش می‌خورند... آن هم با ژست سی‌دی قاچاق فروش‌های چهارراه ول عصر!

البته مشکل این یک نفر نیست. بالاخره او هم سنده‌ای است با مشکلات شخصیتی خودش... مثل بقیه ما. مشکل آنجا است که در مزخرف بودن تنها نیست. هم همزاد دارد و هم مخاطب. انگار که صریح و صادق بودن از مد افتاده و هر کس که لبخندی بابت سبک کردن فضا بزند مدفوع سگ است و نجس .... و حتماً باید یک ابرویت بالا باشد تا بفهمند گهگاه فکری در سرت جابجا می‌شود.

هنر جدی است. کار کردن جدی است. دنبال کردن هنر جدی است. ولی زندگی را نباید جدی گرفت. بخصوص آن بخشش را که ما اشغال می‌کنیم. هنرمندی که خودش را جدی بگیرد کارش تمام است. دلالی که خودش را جدی بگیرد علاف است و خریداری که فکر کند آخر همه چیز را می‌داند بهتر است برود و به تزئین در ودیوارش بپردازد.

ترجیح می‌دهم سر چهارراه فال بفروشم تا این که آدم‌هایی این چنین در حیطه زندگی روزمره‌ام وارد شوند. حیف که قتل، قصاص و عوارض جانبی دیگر دارد. (:

امیدوارم که مرور زمان همه را بر جایگاه مناسبشان بنشاند... امابعید می‌دانم. عشوه جهان سومی همه جا و بخصوص در جهان سوم خریدار دارد.

۱۶ مهٔ ۲۰۰۹

محمد حسین عماد در گالری اثر

حضار محترم، تشریف ببرید و کارهای آقای عماد را در گالری اثر ببینید. فرصت خوبی است تا ببینیم چوب فقط نیمکت پارک و چهارپایه‌های آشغالی پل‌چوبی نیست و موادچطور در دست «این کاره‌اش» جان می‌گیرد.ـ 
 جز یکی دو اثر که اگر من بودم آنجا قاطی بقیه کارها نمی‌گذاشتم بقیه آثار همه استادانه اجرا شده بودند. این آقا با تنه درخت و الوار مثل خمیر کاغذ بازی می‌کند. با آن وسواس و دقت فراوانش. کمی حسودی و مقدار زیادی احترام برای آقای عماد.ـ

زیورآلات پرویز تناولی ... و گالری ده

- کارهای استاد تناولی در ابعاد بزرگ بهتر کار می‌کند. 

- آیا کس دیگری هم هست که وقتی وارد گالری ده می‌شود احساس کند که به مطب دکتر رفته یا این فقط منم که گالری آران و اعتماد و طراحان آزاد و اثر بد عادتش کرده؟؟؟؟

۹ مهٔ ۲۰۰۹

دست به گردن کرک داگلاس

http://www.aarangallery.com/exhibition.php

Far From Where We Came

دوستی دارم که قرن‌ها پیش، شبی به خانه کارگردان وطنیِ مهمی دعوت شده بود. روی دیوار خانه کارگردان عکسی دو نفره بود از مرحوم کرک داگلاس بازیگر و شخص صاحب‌خانه. روایت است که دوست ما از بقیه پرسیده بود: فکر می‌کنید کرک داگلاس هم کپی این عکس را به دیوار خانه‌اش زده؟

همیشه نگران این هستیم که هنرمندان متوسط ایرانی می‌روند خارج و کارهای متوسط ایشان معرف هنر معاصر ایران می‌شود. خب، این بار در گالری آران کارهایی می‌بینیم که نمونه متوسط بودن به لهجه ایتالیایی است. نه این که هر نمایشگاه صادراتی یا وارداتی باید دنیا را عوض کند... و نه این که عقده حقارت یا خود بزرگ بینی در معادله دخیل است... و نه حتی این که متوسط بودن شرط حضور است. اما مطمئنم که اگر بتوانیم از پس دیوار فاصله فرهنگی نگاهی بیاندازیم می‌بینیم که آن طرف هم خبر مهمی نیست و هنرمندان روزمره آن طرف هم خیلی جلوتر، و یا عقب‌تر از هنرمندان معاصر وطنی که خشتک‌شان را به بهانه متوسط بودن جر می‌دهیم نیستند. چرخه هنری، بالا و پایین و ریز و درشت دارد و هر روز بالا و درشتش نصیب همه نمی‌شود. و می‌دانم بخشی از این حرف‌ها بر‌میگردد به جهان سومی بودن اینجانب و سایر حضار.

اما از این که هنر معاصر فرهنگ دیگری را در تهران می‌بینم خوشحالم. حداقل می‌دانم که ممکن است در دوره‌ای، عکس آن کارگردان متوسط ایرانی ما هم به دیوار خانه کرک داگلاس نوعی آویزان شده باشد.

۶ مهٔ ۲۰۰۹

قبول کنید که همیشه پشت صحنه جذاب تر از روی صحنه است. داستان حراجهای این سالها هم پشت صحنه اش چیزهایی دارد که روی صحنه نمیبینی. جناب سمیع آذر در سالهای تصدی اش بر مهمترین مرکز هنرهای تجسمی ایران خدمتهای فراوانی کرد که قابل چشم پوشی نیست امااتفاق نامیمون هم این بود که این توافق بین او و هنرمندان باعث میشد سلیقه و رأی جریان رسمی و حکومتی همسان نظر و رأی جریان مستقل فرض شود-- جریان مستقلی که توسط جریان رسمی مصادره شد و چیزی ازش نماند-. از این رو بود که کارهایی پا به نمایشگاههای فرنگی گذاشت که مدیای نو داشتند و ابتر و بی هیچ حرف و سخنی برای گفتن، سلیقه حکومتی را از دهان و قلم هنرمندان قرقره می کردند. به نوعی این مصاده و جیره خوار حکومت کردن هنرمندان باعث شد که میزان قابل توجهی هنر معنوی و قدسی و قرآنی توسط هنرمندانی تولید شود که تا پیش از اسکناس‌های موزه چنین دغدغه ای نداشتند. به نوعی برای اولین بار حرف حکومت و هنرمند مستقل ظاهراً یکی شد. پس از کناره گیری سمیع آذر، او این بار با هیأت مستقل -فکل کراوات- و سخت در موضع مقابل حکومت پا به عرصه حراج آثار هنری گذاشت . خدمتی دوباره که اینجا هم نباید و نمیشود که از تأثیر مثبتش بر هنر معاصر این چشم پوشید اما این بار نیز اتفاق نامیمون همان بود که بود. آثار راه یافته به حراج ها که ظاهراً از بطن جامعه هنرمندان غیرحکومتی بر می آمد باز هم تداعی رویکرد رسمی به هنر بود: آثاری صرفاً تزئینی با مضامین معنوی -مانند خیل عظیم کالیگرافی‌ها- و یا آثار مدرنیستی نیم قرن پیش که نه حرف و حدیثی را از جامعه امروز ایران و نه پیام نگاه منتقد هنرمند امروز ایرانی را یدک می کشید. به نوعی علیرضا سمیع آذر به عنوان یک مدیر خوب جمهوری اسلامی به روشی هوشمندانه کاری کرد که هیچ یک از متولیان فرهنگی با محاسن انبوه و چفیه به گردن نمیتوانستند انجام دهند. اما پشت صحنه جذاب تر تکان خوردن بازار توسط هنردوستان پسش از انقلابی آنسوی مرزها بود، اشخاصی مانند فربد دولتشاهی که برای مجموعه خصوصی فرح دیبا کار خریدند و فروختند و بازار هنر ایران را داغ کردند. پر واضح است که آنان نقطه توجه و تمرکزشان را به سمت هنرمندانی معطوف کردند که آشنایی دیرینه ای با ایشان داشتند و کارهایشان را می شناختند و کارهایی از آنان در مجموعه های خود داشتند مانند آقایان تناولی و زنده رودی و عربشاهی... با این همه باید فال نیکی از این جریانات گرفت. پشت صحنه مهم نیست و قضاوت منتقدان بر اساس آن چیزی صورت می گیرد که روی صحنه اتفاق می افتد. مهم این است که چه بخاطر مسائل سیاسی و یا چه به عنوان خوراکی جدید و اگزوتیک برای ذائقه غربی حالا هنر ایران در مرکز توجه است. در هر دو دوره -چه در دوران بره کشان موزه و چه در حراج ها-- اول کار در بر پاشنه طراحی شده چرخید اما پس از لَختی دوباره جریانات مستقل تر و غیر رسمی از در پشتی وارد شدند و جای خود را یافتند. مهم این است که به جای بُخل بر فروش کم و زیاد حراجی نشینها هنر معاصر ایران بتواند در این بازار شلوغ جایی ورای توجهات زودگذر سیاسی برای خود باز کند.

۳ مهٔ ۲۰۰۹

حراجه آقا حراج!ـ

حراجی‌ها گل کاشتند و اسکار فروش دوباره به آقای تناولی رسید.

احترام تناولی سر جای خودش که استاد است و حق بر گردن همه‌ی هنرمندان معاصر دارد. ولی کریستیز هم حراجی است. جنس را به بالاترین قیمت می‌فروشد. جنس هم الزاماً به آن بهایی که معامله می‌شود نمی‌ارزد و فقط به آن قیمت خریدار دارد. واقعاً نمی‌دانم اگر اخلاق سیاسی و جهانی ما نبود آیا کار هنرمندان ریز و درست ایرانی به بازار حراجی‌ها می‌کشید یا نه!!! یادمان نرود که نوبل صلح را هم به یاسر عرفات داده‌اند و هم به اسحاق رابین. حساب و کتابی در کار هست ولی به بیشتربه دوره و زمانه و آدمش برمی‌گردد و نه به کار.

نوش جانش هر کس که کاسبی می‌کند و بترکد چشم حسود. ما هم یک گوشه می‌نشینیم و سعی می‌کنیم کارهای خوب آدم‌ها را سوا کنیم.

ذهنیت خراب... اسامی غلط

دانشکده هنرهای تزئینی... دانشکده هنرهای زیبا! خب معلوم است چرا نود درصد از کارهای موجود در گالری‌ها به درد بالای شومینه می‌خورند! هنر نه تزئینی است و نه الزاماً زیبا. تا از پس از دو تعریف بر نیاییم اوضاع همین است که هست.