۲۱ دسامبر ۲۰۰۹
ضعیفهی هنرمند
۲۰ دسامبر ۲۰۰۹
فریدون آو در آران
فریدون آو حکایت خودش را دارد.
اول که نیازی به فروش کارهایش نداشته و ندارد و هر کار که دلش بخواهد میکند و تبعه هیچ بازاری نیست. اصلا شش ماه سال را در ایران نیست و دغدغههای امثال ما را ندارد!
دوم آن که آدم خوش سلیقهای است. از دکوراسیون گرفته تا نقاشی. نتیجه کارش وابسته نظرات من و شمای نوعی نیست.
سوم آن که نقاشی بلد است و بازی کردنش با چاپ و کلاژ و رنگ انتخابی است و نه از سر ضعف تکنیکی.
چهارم، و از همه مهمتر، وجود شخص خودش به عنوان آدمی که نفس کشیدنش در زندگی اطرافیان تاثیر مثبت میگذارد. چندین و چند نفر از هنرمندان جوان و معاصر (بدون آن که بدانند، یا اعتراف کنند) مسیر زندگیشان بابت اشارات، نظرات و امدادهای بیمنتش عوض شده. و چه بسا فقط نمایشگاه میگذارد تا کارها بروند و سرش خودش خلوت شود.
نمایشگاهی از کارهای آو در گالری آران برپا شده.
بروید کارها را ببینید. کیف کنید... یا نکنید! به حال آو فرقی نمیکند.ـ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹
ماتیک و مربا
شبیه جعبه دستمال کاغذی نیست؟؟؟
چقدر بدجنس هستیم بابا! همین ماها هستیم که نمیگذاریم زنها تو این مملکت نفس بکشند دیگه!
اصلا غلط کردم. از شنبه ماتیک و مربا میمالم به صورتم و برای بار دوم در زندگی میرم گالری ماه تا حمایت کرده باشم.
اصلا مرگ بر من!
ضمنا پروانه اعتمادی هم آنجا نمایشگاهی دارد. بعدا نگید نگفت!ـ
۶ دسامبر ۲۰۰۹
حال روز، امروز و هر روز، به روایت محمد قائد
این فرش و این قیچی
جان لنون در مورد همسرش یوکو اونو گفته بود که «او مشهورترین هنرمند ناشناس دنیا است». متاسفانه یوکو به عنوان «و بانویِ» کس دیگری شناخته شد و هنوز هم خیلیها نمیدانند که اونو جزو پرفورمنس آرتیستهای متوسط الی خوب دوران خودش بود. در یکی از معروفترین کارهایش بازدیدکنندگان میآمدند و با قیچی تکههایی از لباسش را میبریدند و میبردند. منظور این که قبلا دیگران به یک پارچگی چیزی ارزشمند قیچی زدهاند!
حالا خلاصه کار ندا رضویپور:
کف گالری طراحان آزاد را با فرشهای دستباف پوشانده بود و تعدادی قیچی کُند و تیغ موکتبر مثل خودکارهای بانک با نخ به اینجا و آنجا وصل... خودش بیننده را تشویق میکرد فرش مورد علاقهشان را انتخاب و تکهای از آن را قیچی کنند، و ببرند... که تکه قیچی شده را هم به عنوان غنیمت، در پاکتی تحویل میگرفتی. روی پاکت قصه کسی را (به نقل از کتاب جمهوری افلاطون) نوشته که سر صحنه اعدام میرسد و بین به تماشای اجساد ایستادن و رفتن دودل میماند.
بازدیدکنندگان نمایشگاه دودسته بودند. عدهای که زیر لب به نفس عمل و رضویپور میتاختند که این فرشها دست رنج بدبختانی است که با خون پنجه و اشک و آه و در ازای چندرغاز پشم خامی را تبدیل به زیرانداز کردهاند و کسی اجازه ندارد خردشان کند. و گروه دیگری (مثل خودم) که با عذاب و اصرار مشغول تکهبرداری با قیچیهای کند شدند.
از وقتی به خانه آمدم به غنیمت مثله شدهای که به دیوارخانه آویزان کردهام نگاه میکنم و به خودم میگویم: ببین تو هم از همان حمالهایی هستی که به تماشای اعدام میروی و سعی میکنی خودت را بغل جرثقیل برسانی تا دید خوبی داشته باشی!!! یا: تو هم با آن حیواناتی که به مراسم سنگسار میروند و سعی میکنند حتما سنگشان به هدف بخورد فرقی نداری! و یاد سالهای موشکباران میافتم. در فاصله میان اصابت موشک به گوشهای از شهر و آژیر سفید. و آن حس خلاصیی که برت عارض میشد،... که زنده هستی و شاکر که موشک قسمت بدبخت دیگری شد و نه تو. و شرم از زنده بودنت... و شرم از آن حس خلاصی.
حالا حمال هستم و حیوان؟ نمیدانم! فقط میدانم که تا به حال آگاهانه سوار تاکسی نشدم تا به تماشای سنگسار و اعدام بروم. شاید هنوز آنهایی را که ته دلم میخواد مرگشان را ببینم در لیست اعدامیها نیستند... معلوم نیست! ولی به هر حال عقل و شعورم مدام یادآوری میکند که «مرگ برِ» کسی را نخواهم و طلب نکنم! اما اگر کسی را اتفاقی یا بیبرنامه جلوی چشمم بکشند سرم را بر نمیگردانم. مگر چند بار در طول عمرت با مرگ چشم در چشم میشوی؟ و مگر به جز دفعه اول کنتور میاندازد؟؟؟ حالِ بلاتکلیف و کثیفی است که هیچکس دانسته و با عقل سلیم خود را در میانهاش قرار نمیدهد.
اما آن گروهی هم که ایستادند و قیچی به فرش زدن امثال مرا تماشا کردند چندان فرقی با منِ نوعی نداشتند. آنها هم تماشاچی تکهتکه شدن چیزی بودند که زمانی برای خودش ارزشی داشت. دو گروه، دو روی یک سکه شدند.
اگر از قبل میدانستم موضوع نمایشگاه چیست بدان که نمیرفتم. با آن که ننگ زندگی بعد از آژیر سفید هنوز باقی است و با آن که هنوز جرثقیلها مثل چوب ماهیگیری طعمه زده شده میرینند به روح و روان شهروندان... ولی تجربه تکراری جالبی بود!