۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

ضعیفه‌ی هنرمند

در تندیس شماره صد و شصت و چهار دو مصاحبه کوتاه با شیده تامی و شهره مهران درج شده. از هردو نفر بارها سوال می‌کنند که کارشان چه ربطی به زن بودنشان دارد. هر دو نفر منکر ارتباط مستقیم زنانگی و حرفه‌شان هستند... و بی‌خود نمی‌گویند. اصلا سوال احمقانه است. احمقانه نه... تیپ سوالات گزارشگران آمریکایی است که مثلا می‌پرسند: آقای اوباما سیاه‌پوست بودن شما چه تاثیری در انتخابتان به عنوان رئیس جمهور دارد؟... که همین سوال را هشتصد دفعه از او پرسیدند و طرف هم سعی می‌کرد با احترام از جواب مستقیم اجتناب کند. جواب احتمالا این بود: احمق این چه سوالیه؟ من امپراطور دنیا شدم، یعنی مشکل رنگ پوست نداشته و ندارم... برو این سوال رو از کارتون‌خواب‌های کنار خیابون بکن چون اونا هستن که دنبال بهانه‌ای برای عدم موفقیتشون می‌گردند. حالا بحث آن مصاحبه کننده‌ی تندیس است که حواسش به اصل ماجرا نیست. این دو نفر هم در جمع روشنفکران و همکاران جا افتاده‌اند و هم آدم‌های گردن‌کلفتی هستند که موفق شده‌اند. زن بودنشان نه مانع است، نه بهانه موفقیتشان! اگر کارت خوب باشد کارت خوب است... همین و بس. آلت تناسلی و سمت اجتماعی تعریف شده در موفقیتت نقش قابل ذکری ندارد. اما اگر کارت بد باشد، آن وقت دنبال توجیه می‌کردی... که زنم، ضعیفم، حقمو خوردن، جامعه نگذاشت پیشرفت کنم و هنرمند قابلی بشم. این نوع سوالات و عذرها مربوط به مجله زن‌روز اوایل دهه پنجاه ایران است! خلاصه این که دوستان رکاب ندادند والا الان جزو ضعیفه‌های هنرمند معاصر شده بودند!ـ
ولی خب چون تندیس است و جایگزین ندارد تحمل می‌کنیم.ـ

۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

فریدون آو در آران

فریدون آو حکایت خودش را دارد. اول که نیازی به فروش کارهایش نداشته و ندارد و هر کار که دلش بخواهد می‌کند و تبعه هیچ بازاری نیست. اصلا شش ماه سال را در ایران نیست و دغدغه‌های امثال ما را ندارد! دوم آن که آدم خوش سلیقه‌ای است. از دکوراسیون گرفته تا نقاشی‌. نتیجه کارش وابسته نظرات من و شمای نوعی نیست. سوم آن که نقاشی بلد است و بازی کردنش با چاپ و کلاژ و رنگ انتخابی است و نه از سر ضعف تکنیکی. چهارم، و از همه مهم‌تر، وجود شخص خودش به عنوان آدمی که نفس کشیدنش در زندگی اطرافیان تاثیر مثبت می‌گذارد. چندین و چند نفر از هنرمندان جوان و معاصر (بدون آن که بدانند، یا اعتراف کنند) مسیر زندگی‌شان بابت اشارات، نظرات و امدادهای بی‌منتش عوض شده. و چه بسا فقط نمایشگاه می‌گذارد تا کارها بروند و سرش خودش خلوت شود. نمایشگاهی از کارهای آو در گالری آران برپا شده. بروید کارها را ببینید. کیف کنید... یا نکنید! به حال آو فرقی نمی‌کند.ـ

۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

ماتیک و مربا

حضار نگاهی به وب‌سایت گالری ماه بیاندازند http://www.mahartgallery.com شبیه جعبه دستمال کاغذی نیست؟؟؟ چقدر بدجنس هستیم بابا! همین ماها هستیم که نمی‌گذاریم زن‌ها تو این مملکت نفس بکشند دیگه! اصلا غلط کردم. از شنبه ماتیک و مربا می‌‌مالم به صورتم و برای بار دوم در زندگی می‌رم گالری ماه تا حمایت کرده باشم. اصلا مرگ بر من! ضمنا پروانه اعتمادی هم آن‌جا نمایشگاهی دارد. بعدا نگید نگفت!ـ

۶ دسامبر ۲۰۰۹

حال روز، امروز و هر روز، به روایت محمد قائد

تاريخ ايران را مى‏‌توان چنين خلاصه كرد: صحرانشينان به شهر مى‌‏تازند، شهر را خرد و خراب مى‌‏كنند و پس از يك نسل به فرهنگ شهر تن مى‏سپارند. نسل دوم مهاجمان كه خصلتهاى صحرانشينى را از دست داده است به آبادكردن شهرها مى‌‏پردازد اما مقهور مهاجمان صحرانشين ديگرى مى‌‏شود.
به از نقل محمد قائد:
گلدان آهنى و نخل پلاستيك:
رؤياى تحقق‏ناپذير روشنفكران‏
--------------------------------------------------------------------------
تکلیف همه معلوم بوده و هست... اما هر بار تعجب می‌کنیم که: اِِ !!!! یابو هنوز جفتک می‌اندازد؟... جناب یابو من شخصا به شما علاقه خاصی دارم! چند نفر به یه نفر؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------
تنها سایتی که به هنوز به خواندنش می‌ارزد

این فرش و این قیچی

جان لنون در مورد همسرش یوکو اونو گفته بود که «او مشهورترین هنرمند ناشناس دنیا است». متاسفانه یوکو به عنوان «و بانویِ» کس دیگری شناخته شد و هنوز هم خیلی‌ها نمی‌دانند که اونو جزو پرفورمنس آرتیست‌های متوسط الی خوب دوران خودش بود. در یکی از معروف‌ترین کارهایش بازدیدکنندگان می‌آمدند و با قیچی تکه‌هایی از لباسش را می‌بریدند و می‌بردند. منظور این که قبلا دیگران به یک پارچگی چیزی ارزشمند قیچی زده‌اند!

حالا خلاصه کار ندا رضوی‌پور:

کف گالری طراحان آزاد را با فرش‌های دستباف پوشانده بود و تعدادی قیچی کُند و تیغ موکت‌بر مثل خودکارهای بانک با نخ به این‌جا و آنجا وصل... خودش بیننده را تشویق می‌کرد فرش مورد علاقه‌شان را انتخاب و تکه‌ای از آن را قیچی کنند، و ببرند... که تکه قیچی شده‌ را هم به عنوان غنیمت، در پاکتی تحویل می‌گرفتی. روی پاکت قصه کسی را (به نقل از کتاب جمهوری افلاطون) نوشته که سر صحنه اعدام می‌رسد و بین به تماشای اجساد ایستادن و رفتن دودل می‌ماند.

بازدیدکنندگان نمایشگاه دودسته بودند. عده‌ای که زیر لب به نفس عمل و رضوی‌پور می‌تاختند که این فرش‌ها دست رنج بدبختانی است که با خون پنجه و اشک و آه و در ازای چندرغاز پشم خامی را تبدیل به زیرانداز کرده‌اند و کسی اجازه ندارد خردشان کند. و گروه دیگری (مثل خودم) که با عذاب و اصرار مشغول تکه‌برداری با قیچی‌های کند شدند.

از وقتی به خانه آمدم به غنیمت مثله شده‌ای که به دیوارخانه آویزان کرده‌ام نگاه می‌کنم و به خودم می‌گویم: ببین تو هم از همان حمال‌هایی هستی که به تماشای اعدام می‌روی و سعی میکنی خودت را بغل جرثقیل برسانی تا دید خوبی داشته باشی!!! یا: تو هم با آن حیواناتی که به مراسم سنگسار می‌روند و سعی می‌کنند حتما سنگشان به هدف بخورد فرقی نداری! و یاد سال‌های موشک‌باران می‌افتم. در فاصله میان اصابت موشک به گوشه‌ای از شهر و آژیر سفید. و آن حس خلاصیی که برت عارض می‌شد،... که زنده هستی و شاکر که موشک قسمت بدبخت دیگری شد و نه تو. و شرم از زنده بودنت... و شرم از آن حس خلاصی.

حالا حمال هستم و حیوان؟ نمی‌دانم! فقط می‌دانم که تا به حال آگاهانه سوار تاکسی نشدم تا به تماشای سنگسار و اعدام بروم. شاید هنوز آنهایی را که ته دلم می‌خواد مرگشان را ببینم در لیست اعدامی‌ها نیستند... معلوم نیست! ولی به هر حال عقل و شعورم مدام یادآوری می‌کند که «مرگ برِ» کسی را نخواهم و طلب نکنم! اما اگر کسی را اتفاقی یا بی‌برنامه جلوی چشمم بکشند سرم را بر نمی‌گردانم. مگر چند بار در طول عمرت با مرگ چشم در چشم می‌شوی؟ و مگر به جز دفعه اول کنتور می‌اندازد؟؟؟ حالِ بلاتکلیف و کثیفی است که هیچ‌کس دانسته و با عقل سلیم خود را در میانه‌اش قرار نمی‌دهد.

اما آن گروهی هم که ایستادند و قیچی به فرش زدن امثال مرا تماشا کردند چندان فرقی با منِ نوعی نداشتند. آنها هم تماشاچی تکه‌تکه شدن چیزی بودند که زمانی برای خودش ارزشی داشت. دو گروه، دو روی یک سکه شدند.

اگر از قبل می‌دانستم موضوع نمایشگاه چیست بدان که نمی‌رفتم. با آن که ننگ زندگی بعد از آژیر سفید هنوز باقی است و با آن که هنوز جرثقیل‌ها مثل چوب ماهی‌گیری طعمه زده شده می‌رینند به روح و روان شهروندان... ولی تجربه تکراری جالبی بود!